غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

علاقه ای عجیب

غزلم از وقتی اشخاص و اطرافیانتو میشناسی، نسبت به اونها و محبّتشون واکنش نشون میدی امّا در اطرافیان ما یک نفر هست که علاقه ی تو بهش خیلی خاص و عجیبه وابستگی و علاقه ی تو به این نفر از وابستگیت به من و بابایی خیلی خیلی بیشتره و اون هم « عمو علی »  که خیلی بهش وابسته و علاقه مندی و خیلی هم به حرفاش گوش میدی همچنین در درجه بعد به حرفای زن عمو سمیرا هم خیلی گوش میدی، فقط اونه که میتونه غذاتو کامل بهت بده ، فقط زن عمو سمیراست که میتونه به موهات گیره بزنه و ...   وقتی میرفتیم عیددیدنی توی ماشین اونا می نشستی توی عیددیدنی ها اکثرا پیش عموعلی هستی گاهی احساس میکنم ممکنه براشون اسباب زحمت باشی و در...
8 فروردين 1394

و امّا غزلم در سال جدید

صبح روز اوّل عید، باهم رفتیم خونه ی عزیز و باباجونشون تا تو اوّلین مهمون سال جدید اونا باشی به محض رسیدن به خونشون، بدوبدو با خوشحالی و لبخندرفتی کنار ظرف شکلات نشستی و من مطمئن شدم که اوایل امسال، سالیه که من عمرا بتونم شکلات رو از تو مخفی کنم عیددیدنی های زیادی رفتیم و تو با بچّه ها خیلی زود جور میشدی و بازی میکردی متاسفانه شرایطشو نداشتم که از تو و تمام بچه ها عکس عکس بگیرم این دوتا عکس هم همینجوری که روی مبل نشسته بودم ازت انداختم غـــــــــــزل و سنــــــــــا غـــــــــــزل و بچّــــــــــــــه های عمه فاطمه ***         ***     &...
8 فروردين 1394

و امّــــا آغاز سال نود و چهار

... و این سوّمین سال نویی هست که تو در کنار مایی سال اوّل در سه ماهگی تو سال دوم در پانزده ماهگی تو: و امسال در بیست و هفت ماهگی ( دو سال و سه ماهگی) تو و خداروهزار مرتبه شکر که سه ساله که وجود و حضور تو، برکت سفره ی هفت سین ماست. امسال لحظه ی سال تحویل نیمه شب بود( ساعت دو و پانزده دقیقه) و من و تو خونه خواب بودیم و بابایی رفته بود امامزاده یحیی(ع) امسال سال تحویل مقارن بود با شهادت حضرت فاطمه(س) و به همین دلیل تندیس حضرت فاطمه(س) رو بر سفره ی هفت سینمون گذاشتیم. و این عکس سفره ی هفت سین رو، صبح روز اوّل عید گرفتیم. شب سوم عید، که شب شهادت حضرت فاطمه(س) بود، به اتّفاق عزیز و باباجون به قم رفتیم. ...
8 فروردين 1394

آنچه در اسفند ماه گذشت

غزلم ، در ماه اسفند یه دوره مهمونی خانوادگی خونه ی محمد طاها رفتیم و این هم عکس تو و بچّه ها خداروشکر با این بچّه ها خیلی جوری دوستشون داری و باهاشون بازی میکنی. یه شب هم سه تایی رفتیم کبابی روبروی پارک شقایق، برخلاف قدیما، حالا دیگه اونجا با اشتها غذاتو میخوری. فقط یه کم شیطونی میکنی که ما باید صبر و حوصله داشته باشیم. مثلا خودت میخوای بخوری، ماشت و زیتون از دستت میوفته، رو صندلی می ایستی و دلستر می خوری. چندبار نزدیک بود از روی صندلی بیافتی و ... برای خونه تکونی خونه ی عزیزشون، توهم به تقلید از بابایی، می رفتی روی چهارپایه ی کوچیک خودت و مثلا کار میکردی یه روز تعطیل قبل از عیدنوروز، رفتیم خونه ی خانم...
8 فروردين 1394

دومین مشهـــد غزلم

در ایّام تعطیلات 22بهمن بعد از مدت ها دوباره به زیارت آقا امام رضا(ع) رفتیم. این دومین سفر مشهد تو بود. در این سفر، مثل سفر قبلی عزیز و باباجی  هم بودند و دایی عبّاس هم اونجا به ما ملحق شد. سفر خوبی داشتیم و تو هم دختر خیلی خیلی خوبی بودی. موقع رفت بخاطر سرماخوردگیت و گرمای بیش از حد قطار خیلی خیلی اذیت شدی، اما به محض رسیدن به هتل دیگه آروم شدی و دخمل خوبی بودی تااااااااااا موقع برگشت. البته حضور دایی عباس هم در خوشحالی و نشاط تو خیلی خیلی موثر بود و کمک خیلی بزرگی بود. موقع رفت و برگشت به حرم ، اکثراً بغل دایی جون بودی. موقع بازی و سرگرمی و ... دایم به دایی جون آویزون بودی. توی حرم هم سعی میکردم قسمت های خان...
4 اسفند 1393

بیست روز پر ماجرا

غزلم، در سه هفته ی گذشته ماجراهای قشنگی رو پشت سر گذاشتی اوّلیش مهمونی بانک بابایی بود اونجا مثل خانوما یا می نشستی یا با بچه ها بازی میکردی، یکی از اون بچه ها رفیق قدیمیت ایلیا جون بود ماجرای دیگه مربوط به غذا خوردنت از دست عمو محمد بود عمو بهت میگفت چشماتو ببند و دهنتو باز کن و تو هم همین کارو میکردی و غذا میخوردی و ماجرای شیرین بعدی تولّد آقاجون بود به نام آقاجون و به کام تو شمعهارو فوت کردی و خیلی خیلی ذوق کردی دخترکم آقاجون خیلی دوستت داریم و ایشالله تنت سالم باشه و سایه ات بالا سرمون ...
4 اسفند 1393

حمـــام رفتن و نمِِِاز خوندت

جمعه ها روز نظافته جمعه ها، بابایی تورو میبره حموم میشوره اینقدر توی حموم بازی میکنی و جیغ و هورا و شادی و .... که حمومت مثل قدیمیا حداقل یک ساعت طول میکشه بعد با ذوق و خنده میای بیرون تا من لباستو تنت کنم جنس موهات خیلی خیلی نرم و انعطاف پذیره، بعد از حموم همکاری نمیکنی و زودی موهات می پیچه تو هم قربون موهای تودرتوت برم عزیزم. ***         ***           ***          ***          ***          &...
16 بهمن 1393

یه روز با فاطمه

هفته ی پیش خاله زهراشون اومده بودند خونه عزیز تو از دیدن فاطمه خیلی ذوق کردی اون شب خونه عزیزشون خوابیدیم تا شما « دخترخاله ها » بیشتر باهم باشید. تو روی پای فاطمه خوابیدی. فرداش هم که من رفتم مدرسه، عزیز خیلی از روابط صمیمانه شما دوتا تعریف میکرد. فاطمه وقتی بارفیکس میرفت، تو هم به تقلید از فاطمه، میخواستی با کمک چهارچوب در و پاهات، بارفیکس بری، امّا خیلی کوچیک تر از اونی هستی که بتونی بارفیکس بری. وقتی فاطمه بارفیکس میرفت، تو براش دست میزدی و میگفتی : « آآآآآبرین» بالاخره با کمک خاله زهرا به آرزوت رسیدی ...
16 بهمن 1393

تولّد علی اصغر

غزلم چهارم بهمن تولّد علی اصغر بود. تو به جشن تولّد دعوت شدی، اینقدر خانم و پر طرفداری که تنهایی جشن تولّد میری عزیزم عصر، آماده ات کردم و بابایی تورو رسوند. گویا خیلی بهت خوش گذشته بود. این هم عکسایی که خاله رقیه ازت گرفته بود. ...
16 بهمن 1393