بیست روز پر ماجرا
غزلم، در سه هفته ی گذشته ماجراهای قشنگی رو پشت سر گذاشتی
اوّلیش مهمونی بانک بابایی بود
اونجا مثل خانوما یا می نشستی یا با بچه ها بازی میکردی، یکی از اون بچه ها رفیق قدیمیت ایلیا جون بود



ماجرای دیگه مربوط به غذا خوردنت از دست عمو محمد بود
عمو بهت میگفت چشماتو ببند و دهنتو باز کن
و تو هم همین کارو میکردی و غذا میخوردی

و ماجرای شیرین بعدی تولّد آقاجون بود
به نام آقاجون و به کام تو
شمعهارو فوت کردی و خیلی خیلی ذوق کردی دخترکم

آقاجون خیلی دوستت داریم و ایشالله تنت سالم باشه و سایه ات بالا سرمون
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بیست روز پر ماجرا 
