غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

حمایت دایی ها

گاهی اوقات قطار زندگی، مسیرش، به سمت سربالایی و سختی میره اینجور مواقع اگـــر قرار باشه آدمــا تنهایی خودشونو بکشن بالا خیلی خیلی سخته، مخصوصاً اگه مسئولیت چند نفرو به عهده داشته باشـــن الان، توی این دوره ی زمانی ، قطــار زندگی ما داره به سمت سربالایی میـــره ناراحتی قلبی بابایی ، در راه بودنِ آبجیِ تو ، نیـــازهای عاطفی تو در سن دو سالگی و ... همین مواقع هست که کمک های خالصانه و صادقانه ی اطرافیان واقعاً به درد میخوره و فشـــار رو یه مقــداری کمتر میکنه. از جمعه تا یکشنبه شب ( سه روز ) بابایی باهامون نبود. دایی مهــدی بابایی رو برد تهران تا بابت مشکل ناراحتی قلبیش، به دکتـــرای مختلف نشون بده. دایی عبّاس هم اومد سمنان پیش...
5 خرداد 1394

اوّلین کوتاهی رسمی

غزلم چهارشنبه سی ام اردیبهشت، همینجوری یهویی تصمیم گرفتم که ببرمت آرایشگاه و مواهاتو کوتاه کنم. لباس خونگیتو عوض نکردم تا اگر مویی شد، مشکلی پیش نیاد. رفتیم آرایشگاه « طوطیا » در عین ناباوری روی صندلی راحت و خانم نشستی و به آرایشگر گفتم کوتاه ترین حالت ممکن موهاتو بزنه موهاتو مــــدل « کرنلی » کوتاه کرد و خیلی هم بهت میاد. این عکسو توی آرایشگاه، بعداز اینکه کوتاهی موهات تموم شد و آرایشگر، پیش بندتو باز کرد ازت گرفتم. حالا سرت خلوت و راحت شده، توی گرما کمتر اذیت میشی. وقتی اودیم خونه بردمت حموم و بعدش ناهار خوردی و خیلی خیلی راحت و معصوم خوابیدی. موقع خواب بهم گفتی : « مامانی پوشتم...
5 خرداد 1394

آخرهفته ی شـــاد

آخر هفته رفتیم فیروزکوه تولّد دایی بود و به کام شما بچّه ها تموم شد اون شب شما بچّه ها خیلی خیلی شادی کردید فرداش ، یعنی جمعه صبح، تو و مبینا و رومینا به اتّفاق بابایی و عمو علی (شوهر خاله منیژه) رفتید بیرون دور زدید و توی فضای باز و طبیعت میوه و شیرینی خوردید من نتونستم همراهیتون کنم فاطمه جون هم امتحان ریاضی داشت و باهاتون نیومد و با خاله زهرا رفت خونه خودشون تا درس بخونه وقتی توی طبیعت بازی و شادی میکنه خوشحال میشم چون ما توی طبیعت بزرگ شدیم دوست دارم تو هم از طبیعت بهره ببری ...
4 خرداد 1394

خونه ی متین کوچولو

سه شب پیش، رفتیم خونه ی متین کوچولو تا ببینیمش. خود متین کوچولو، توی اتاق باباو مامانش، خیلی ناز و عمیق خوابیده بود. بچه های کوچولو ، اوایل تولّدشون اکثـــراً خوابن. تو بدوبدو به اتّفاق بابایی رفتی اتاق متین کوچولو و با دیدن عروسکِ بچّگیهای زن عمو حمیده و اسباب بازیهای متین، کلی ذوق کردی. اتاق متین کوچولو پسرونه و خیلی قشنگ بود. اون شب تصمیم داشتیم ببریمت پارک، امّا از بس خسته بودی یهویی دیدیم صدایی ازت نمیاد و روی صندلی عقب ماشین، خوابت برده بود. اغلب وقتی جایی میریم، تیپ ورودیت با تیپ خروجیت کلّی فرق داره. موقع ورود مرتّب، لباس بیرون و شیک و آروم... امّاااا موقع خروج، لباس خونگی، موهای درهم، شیطون و خست...
2 خرداد 1394

عــروسی پسرعمو سعید

جمعه ی گذشته ( بیست و ششم اردیبهشت مصادف با بعثت پیامبر) ، جشن عروسی پسرعمو سعید بود. تقریبا دو سه روزی حال و هوای عروسی توی خونه مون برپا بود. چون کلّ خانواده ی باباجون اومده بودن خونه ما و تو از حضور همه بخصوص فاطمه، خیلی خوش حال بودی. شب حنابندون خیلی به تو و فاطمه خوش گذشت. خیلی خیلی بازی و نای نای کردی. شب عروسی هم اصلا با ما کار نداشتی، نزدیک ما، دور از چشم عروس و دوماد واسه خودت می رقصیدی. ابتدای شب عروسی، با ذوق لباس عروس پوشیدی و خیلی ذوق و شوق داشتی. این عکسو توی خونه ازت گرفتم: و وقتی رفتیم سالن، همینطور خوشحال و ذوق زده بودی. این اوّلین باریه که لباس عروستو می پوشی عزیزم متاسفانه دایی عباسو...
2 خرداد 1394

چنـــد خاطره

جمعه ی سه هفته پیش رفته بودیم عروسی بچه دختر دایی بابایی و این عکسو زن عمو سمیرا ازت انداخت و جمعه ی دو هفته ی گذشته رفته بودیم عروسی پسر عمه ی بابایی و عکسهای زیر رو زن عمو سمیرا و زن عمو حمیده از تو و متین جون انداختن مدّتیه ازت کم عکس میگیرم و تنبل شدم. رفتن به مراسم عروسی رو خیلی دوست داری و به قول خودت واسه خودت نای نای میکنی. خداروشکر هر دوشب بهمون خوش گذشت و تو خوب بودی. عروسی دوم ، متین کوچولو و زن عمو حمیده هم حضور داشتن، متین جونی از اوّل خواب بود، همین که شام آوردن و مامانش خواست غذا بخوره شروع کرد به گریه کردن تااااااا وقتی بره خونه. جالبه که وقتی رفت خونه، زن عمو حمیده این عکسو گذاشت عکسی که ن...
22 ارديبهشت 1394

وَكَفَى بِاللّهِ وَكِيلاً

آنچه در آسمان و زمین است برای خداست، کافی است خدا نگهبان آن باشد.( وَكَفَى بِاللّهِ وَكِيلاً ) دو شب پیش، من و بابایی بردیمت پارک و ساعت یازده شب برگشتیم خونه. من رفتم سراغ آشپزی توی آشپزخونه و بابایی هم سرگرم کارای خوش بود. در حالیکه تو اصلاً تنهایی نمیری توی اتاقت بازی کنی، اون شب رفته بودی توی اتاقت تا بازی کنی یهو صدای وحشتناکی از اتاقت اومد، صدای افتادنِ چیزی و بدتر از اون اینکه هیچ صدایی از تو بلند نشد. من و بابایی پریدیم توی اتاقت دیدیم که دلاور لباسات کلّا برگشته روی زمین، خودت گوشه ایستادی و گریه میکنی سریع بغلت کردیم و با گفتن جمله هایی مثل « نترس، چیزی نشده، تو شجاع هستی و ...»  آرومت کردیم. ...
22 ارديبهشت 1394

بهتـــرین بابای دنیـــــــــا

همه ی باباها، بهترین بابای دنیان همه ی باباهای باحوصله، مهربون، زحمت کش بهترین بابای دنیان همه ی باباهایی که عاشق بچه ها، نوه ها و نتیجه هاشونن بهترین بابای دنیان از هر کی بپرسی بابات چجوریه؟ جواب میده: بابای من، بهترین بابای دنیاست روز پــــدر بر تمام باباهای خوب دنیا مبارک. ...
12 ارديبهشت 1394

دوروز با دایی جون

یکشنبه و دوشنبه دایی جون عبّاس مهمون ما بود وقتی دایی عبّاس خونمون بود، خیلی به هممون خوش می گذشت تو رابطه ی خوبی با دایی داری و این دو روز دایی مسئولیت کارای تورو داشت ظهر تورو میاورد خونه، از دستای دایی غذا میخوردی، روی پای دایی می خوابیدی، تمام بازیهات با دایی بود، تمام گیـــرهات به دایی بود، با لب تاب دایی از بس عموپورنگ دیدی و به دکمه هاش دست زدی داغونشون کردی، توی پارک فقط دایی پا به پات میدوید و باهات بازی میکرد و خلاصه من حسابی استراحت کردم ...
11 ارديبهشت 1394