غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

کلّه پاچـــه

امروز، سوم بهمن، جمعه آقاجون و عزیز برای ناهار « کله پاچه» بار گذاشتن. زن عمو حمیده از چندروز پیش هماهنگ کرد تا خونه ی آقاجونشون، دور هم جمع شیم. وقتی در قابلمه رو باز کردن، با کمک بابایی و عمومحمد اوّل از همه برای تو جدا کریدم. از هر قسمتش یه تیکّه خوب و لخم و مفیدشو توی کاسه ی چینی گل سرخی قدیمی ریختیم. بعد با قیچی تمیزی که عموعلی شسته بود ، برات تیکّه تیکّه کردم. تیکّه های به اندازه ی نخود، کوچیک. بعد با یه ملاقه ی کوچیک آبِ کله و کمی نون خشک مخلوط کردیم. نشستی کنار زن عمو سمیرا و مثل همیشه، زن عمو با حوصله ی زیاد، غذاتو بهت داد. آخری هم با پا رفتی توی کاسه ی ماست زن عمو سمیرا. وقتی غذاتو کام...
3 بهمن 1393

دوره ی دوستانه ای دیگر

بعد از دوره ی دوستانه ی خونه ی خاله سمیرا و سایدا اینبار  دی اواخر دی ماه دوستان و بچه های گلشون به خونه ی ما اومدن عصر خوبی بود، من و تو قلباً از حضور همه خوش حال بودیم خاله زهره و خاله نفیسه طبق معمول کار داشتند و زودی رفتند اما با این وجود، به  ما خوش گذشت محمّد معین شاد و شنگول و ناز نازی بیشتر از قبل وروجک شده بود و دل همه رو به دست می آورد ایلیا جون با تیپی جدید و خیلی ناز اومده بود اولین باری بود که ایلیاجونو با موهای بالایی می دیدیم خیلی بهش میومد توی این عکس، اگه گیره رو از روی سرت بردارم، توهم مثل ایلیاجون پسرونه میشی. اینجا پسرا دارن حسابی نیگات میکنن چون غزلـــم خیلی خوشگل و...
3 بهمن 1393

مفید و مختصر از دی ماه

می دونم که خیلی دیر به دیر میام شاید دلیلش مشغله ام و مخصوصا خوابالودگیم در شب هاست مفید و مختصر از خاطرات دی ماه برات میگم: پدربزرگ و مادربزرگ مهدیه و محدثه به سفر حج رفته بودند و زن دایی و دایی جعفر( دایی مامان غزل) سمنان نبودند. مهدیه و محدثه رو به ما سپردن. تو خیلی خوش حال بودی. خونه شلوغ و پر هیجان بود. همیشه باهات بازی میکردن و دوروبرت بودند و من خیلی راحت بودم. یه شب شماهارو به پارک سرپوشیده باربد بردیم. اوّلش از این هاپو می ترسیدی و می گفتی : « هاپو می ترسم»  اما کم کم تو و مهدیه و محدثه و بابایی، شروع به بازی کردید و به سختی تورو به خونه بردیم. ***    **...
3 بهمن 1393

جشنی برای تولّدت

غزلـــــم امسال چون شب تولّدت در ایام صفر بود، با دو هفته تاخیر، شب های پنج شنبه و جمعه ( یازدهم و دوازدهم دی) جشن تولّدت رو برگزار کردیم. شب شنج شنبه با فامیلا و مهمونای مامان غزل شب جمعه با فامیلای بابای غزل جشن های قشنگ و خوبی بود و کاملاً واضح بود که داره بهت خوش میگذره خیلی ذوق داشتی تا آهنگ کودکانه تولّدت مبارک برات میزاشتیم دور خودت میچرخیدی خودت برای خودت دست میزدی و تولدت مبارک می خوندی از پنج شنبه شب شروع میکنم. من و خاله منیژه از صبحش شروع به پختن شام تولدت، دسر و ... کردیم کیک تولدت رو از روز قبل گرفته بودیم و خیالم راحت بود: عروسک های کوچولوی جلوی کیک رو از تولّد پارسالت به یادگار نگه داشته ...
14 دی 1393

دوره های دوستانه با دوستان مامانی

دخترم عصر روز سه شنبه نهم دی من و تو به مهمونی خونه ی خاله سمانه رفتیم. اون روز اکثر دوستای من ( یعنی خاله های تو) اومده بودند، مخصوصا اونایی که نی نی داشتند. امّا خاله سمیرا پسرش امیرحسینو نیاورده بود. اوایلش تو غریبی می کردی و نمی ایستادی. مثلاً وقتی رفتی کنارِ خواهر زاده ی شش ماهه خاله سمانه به سختی ازت عکس یادگاری زیرو گرفتم: کوثر خانم، برای خودش خاااااااااانومی شده و سعی میکرد تو و مهرسارو یه جا نگه داره. اون آقا پسری هم که توی گهواره خوابیده، محمدصدرای شش ماهه است که ماشا... خوردنی بود. بعدش کم کم ، یه خورده با جمع و بچّه ها دوست شدین و این عکسو با بازی های پشت صحنه های خاله سمیرا(مامان مهرسا) ازتون انداختی...
14 دی 1393

دو سال شیرین گذشت

غزل نازنینم، دختـــــر یلدایی من، اینک دوسال از تولّد شیرینت می گذرد سوّمین شب یلدای مــــا آغاز شد دیگر بی تو، شب های یلدای ما معنایی ندارند . و این تویی که به شب های ما و شب های یلدای ما معنای زندگی می دهی . در خانه ی کوچک و گرم ما سیاهی و بلندی شب یلدا، در مقابل تولّد تو، سر تعظیم فرود می آورد و رنگش را به سپیدی تغییر می دهد . اینک دیگر ... برای همیشه ... به بلندای شب یلدا افتخار می کنم ... بلند... طولانی ... ماندگار... شیرین ... با صدای گریه های نوزادی از سال نود و یک چقـــدر از ذوق گریستم برای دقیقه ای که صدایت در گوشم طنین انداز شد آن روز فهمیدم، یک دقیقه چه غوغایی می کند و همان لحظه ب...
1 دی 1393

نذری خونه آقاجون

امسال هم مثل پارسال خونه آقاجونشون بساط نذری پیامبر (ص) و امام حسن مجتبی(ع) برگزار شد. تو و زن عمو سمیرا در کلّ مدّت نذری باهم سرگرم بودید. خداروشکر خیلی به حرف های زن عمو سمیرا گوش میدی. موقع کشیدن غذا بهت ، غذای نذری داد. باهم نماز خوندید. میوه خوردید. شکلات کاکائویی خوردید. بین ظرف های غذا و روی قابلمه عکس گرفتید و .... خلاصه خاطرات امسال نذری، بیشتر با زن عمو سمیرا رقم خورد. اینم عمو محمّد، که توی ورزش پاش مجروح شده و داره غذای نذری رو میکشه. این وروجک به لطف زن عموش، موهاشو گیره زده. این فسقلی با زن عموش نماز میخونه و این کوچولو، با عمو علی، کنار قابلمه ی خالی غذا ...
30 آذر 1393

مهمانان کوچک و عزیز

بعد از اومدن بابا از کربلا خیلیا به دیدن بابایی به خونمون اومدن خیلی از مهمونا، نی نی داشتن و برای تو جالب و لذّت بخش بود اوّلین نی نی جمع مهدیه و محیا کوچولو بودند ( دخترهای خاله فاطمه، دوست مامان غزل)                             محیا خانم دو ماهه و امّا خواهر بزرگترش مهدیه خانم: بعدش هم ایلیا جون که معرّف حضـــور هست. دوست دیرینه و گل غزل شبی که ایلیا جون با دسته گل قشنگش و با بابا و مامانش اومد خونمون، تو خیلی ذوق داشتی        ...
29 آذر 1393

بابا جون خوش اومـــدی

بالاخره با کلّی دعا، بابایی و عمو علی و زن عمو سمیرا صحیح و سالم برگشتند. وقتی رفتیم ترمینال، تو با علاقه و میل زیاد رفتی  بغل عمومحمد و بیصبرانه منتظر اتّفاقی بودی امّا نمیدونستی اون اتّفاق، اومدن بابایی بود بعد از دیدن بابایی رفتی بغلش، ذوق کردی، امّا خیلی تعجّب نکردی انگار بابایی بانک بوده و چند ساعته که ندیدیش !!! کاملا معمولی برخورد کردی و جالب اینجاست که از دیدن عمو علی خیلی خیلی بیشتر ذوق کردی و تا برسیم خونه آقاجونشون، دائم میگفتی علی ... بابایی و مخصوصاً عمو علی و زن عمو شدیدا سرماخورده بودند و بیحال بودند. بعد از قربونی رفتند تا استراحت کنند. فقط بابایی بود. وقتی بابایی میخواست...
26 آذر 1393