در نبود بابایی
در نبود بابایی من و تو شب ها خونه ی «باباجی و عزیز» میخوابیم. اونا بخاطر خوشحالی تو و بخاطر اینکه تو غم دوری بابایی رو حس نکنی از هیچ کمکی دریغ نمیکنن. باباجون ، بنده خدا، با شصت سال سنش، تورو میبره روی سرش، تا تو سرگرم شی و هر نوع بازی بچّه گونه ای را پا به پای تو بازی میکنه. صبح ها خونه ی خانم حافظی هستی تا حوصله ات سر نره و با محیا و خاله جون رقیه و بقیّه بازی کنی. عصرو شب هم سعی میکنم برات برنامه های متنوعی داشته باشم. یه شب هم تورو به پاساژی بردم و عاشق اسب سواریهاش هستی یه شب دیگه که خونه آقاجونشون رفتیم، عمو محمد و زن عمو حمیده اومدن تا سرگرمت کنن. عموجون برات یه سگ بانمک خریده...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
23:16












