قربانی برای سحـــرم
تقریبا روز هشتم بعد از تولّدت باباجون و دایی مهدی برای دیدنت اومدن و برات قربونی کردن ما اومدیم بیرون و از روی خون رد شدیم غزل عزیزم هم از روی خون رد شد، سعی میکردم غزل خون و کشتن برّه رو نبینه اما خودش اصرار داشت که :زودتر بکشید کباب میخوام ...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
1:51











