غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

دومین مشهـــد غزلم

1393/12/4 22:32
280 بازدید
اشتراک گذاری

در ایّام تعطیلات 22بهمن

بعد از مدت ها دوباره به زیارت آقا امام رضا(ع) رفتیم.

این دومین سفر مشهد تو بود.

در این سفر، مثل سفر قبلی عزیز و باباجی  هم بودند و دایی عبّاس هم اونجا به ما ملحق شد.

سفر خوبی داشتیم و تو هم دختر خیلی خیلی خوبی بودی.

موقع رفت بخاطر سرماخوردگیت و گرمای بیش از حد قطار خیلی خیلی اذیت شدی، اما به محض رسیدن به هتل دیگه آروم شدی و دخمل خوبی بودی تااااااااااا موقع برگشت.

البته حضور دایی عباس هم در خوشحالی و نشاط تو خیلی خیلی موثر بود و کمک خیلی بزرگی بود.

موقع رفت و برگشت به حرم ، اکثراً بغل دایی جون بودی.

موقع بازی و سرگرمی و ... دایم به دایی جون آویزون بودی.

توی حرم هم سعی میکردم قسمت های خانوادگی بشینیم تا تو لذّت ببری.

این هم چادر ملی که خاله منیژه برات دوخته و خیلی دوستش داری

توی این عکس، توی رواق امام خمینی، ما همه نشستیم و تو داری دنبال کبوتری میکنی که اومده داخل

اگه خوب دقّت کنی کبوتره هم روی قالی دیده میشه.

یکبار هم موقع دعای کمیل، داشتی بین میله ها بازی میکردی که سرت لای میله ها گیر کرد.

میدونستم راحت درمیاد اما تو بلد نبودی.

من ازت عکس میگرفتم و بابایی میگفت: به داد بچه برس.

***        ***          ***      ***           ***      

توی حیاط هتل یه پارک بازی کوچیک داشت که دایی برای بازی تورو اونجا برد:

***        ***        ***        ***          ***        ***

به محض ورود به رستوران هتل خودت بدو بدو میرفتی بالای صندلی کودکی که اونجا بود می نشستی و میگفتی غذااااااا

چون یه مقداری سرماخورده بودی و آنتی بیوتیک می خوردی، اصلا اشتهای غذا نداشتی

صبحانه فقط آب میوه، ناهار و شام فقط چندتا دونهسیب زمینی سرخ کرده رو به عشق سس قرمز میخوردی.

یکبار هم یه ورق کوچیک پیتزا با علاقه خوردی

وقتی سوپ شیر برات میریختیم، میگفتی: سس آقاجون درست کرده.

و با این فکر که آقاجون این سس رو درست کرده ، یه ذرّه میخوردی.

( آخه خونه ی آقاجونشون، همیشه آقاجون سس سفید سالاد رو درست میکنه)

***     ***      ***       ***        ***       ***       ***

موقع برگشت توی قطار خیلی خیلی شارژ بودی

روی تخت بالایی میرفتی

شیطنت میکردی

اشتهات باز شده بود

و کلا خواب نداشتی

آخر شب هم دایی عباس تورو خوابوند.

***   ***   ***    ***    ***     ***       ***     ***

وقتی این عکس مشهد که چهار ماهت بود رو مقایسه میکنم، میبینم که چقدر بزرگ شدی

خداروشکـــــــــــــر


                           مشهد الرضا(ع) - فروردین 92- ایام فاطمیه

پسندها (1)

نظرات (4)

محمود
6 اسفند 93 17:01
چه دايي خوبي داري غزلم
طيبه سادات مظلوم حسيني
7 اسفند 93 11:43
سلام ، زيارت قبول . با آرزوي بهترين ها براي غزل خانم و خانواده محترم شما .
محمود
20 اسفند 93 16:21
ميشه سايت داييم زودتر به روزي كني
مامان الهام
20 اسفند 93 18:29
فرارسیدن ماه خرید هول هولکی بدو بدوهای الکی بشور و بسابهای بیخودکی شستو شوهای زیادکی برتمام بزرگ بانوان ایرانی دست تنها مبارک ....