غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

اوّلین مهمونی که سحـــر رفت

اوّلین مهمونی که سحر و حتّی غزلم رفتن، خونه ی عمو علی بود. غزل بعد از چهل روزگیش، یک شب زمستونی، شام خونه ی عمو علی دعوت بودیم. و سحر هم در روز پانزدهم تولّدش، یک شب افطار خونه ی عمو علی دعوت بودیم. اون شب بچّه های عمه فاطمه هم بودن و غزل خیلی با اونا خوش گذروند. متین طفلی گریه میکرد و سحر هم خواب بود. خاطره ی جالب اون شب این بود که غزل سوِئیچ عمو محمدرو از اپن برداشته بود و بازی میکرد. آخر شب که همه میخواستن برن، همه دنبال سوئیچ بودن، عمو علی اینقدر با تو رابطه ی قلبی عمیقی داره سریع حدس زد که ممکنه توی کشو باشه، که واقعا هم توی کشوی پاتختی سوئیچو پیدا کردیم. کلّا ، از همگی ، بویژه زن عمو سمیرا و زن عمو ح...
7 مرداد 1394

دیدن سحر در این روزها

سحرم بابت تبریک تولّدت خیلی ها به دیدنمون اومدن تقریبا تمام اقوام و فامیلهای من و بابایی اما ما فقط از اقوام نزدیک عکس مینداختیم. شبی که آقاجون و عزیز+ عموعلی و زن عمو سمیرا+ عمو محمد و زن عمو حمیده و متین به دیدنمون اومده بودن عمو محمد عکسای قشنگی ازتون انداخت و غزل فقط با عمو علی بازی میکنه، عکس زیر برای چند شب بعدش هست که عمو علی و زن عمو سمیرا با ظرفی از حلیم سورپرایزمون کردن و شبی که فاطمه جون و خاله زهرا و عمو حسن به دیدنت اومدن: ...
7 مرداد 1394

قربانی برای سحـــرم

تقریبا روز هشتم بعد از تولّدت باباجون و دایی مهدی برای دیدنت اومدن و برات قربونی کردن ما اومدیم بیرون و از روی خون رد شدیم غزل عزیزم هم از روی خون رد شد، سعی میکردم غزل خون و کشتن برّه رو نبینه اما خودش اصرار داشت که :زودتر بکشید کباب میخوام ...
7 مرداد 1394

روزهای اوّل خونه

سحر عزیزم، پس از تولّدت، یک شب بیمارستان خوابیدیم و روز دوم به خونه اومدیم. لحظه ای که میخواستیم به خونه بیاییم، بابایی و عزیزِ آقاجون اومدن کمکمون و توی خونه عزیزباباجون و غزل منتظر ما بودن. (چون غزل به هردوتا مادربزرگت میگه عزیز، تشخیص دادنشون سخته) وقتی رسیدیم، غزل تازه از خواب بیدار شد و رفتار آروم و عادی داشت. ... ده روز از روزهای ماه رمضون، من و عزیز و شما دوتا دخترای گل و بابایی    باهم بودیم. خاطرات خیلی خیلی قشنگی باهم و در کنار عزیز  داشتیم. سختی هایی هم بود، امّا قشنگی خاطرات از سختی ها خیلی بیشتر و غالب تره. این عکس برای روز اوّل تولّدت توی بیمارستانه که خاله منیژه ازت عکسو گرفته ...
31 تير 1394

وبلاگ مشترک دختران آفتاب

سحر عزیزم بعد از تولد تو خیلی باخودم فکر میکردم که خاطراتتو کجا و چطوری ثبت کنم جداگانه یا مشترک با غزل از اونجایی که از این به بعد، تو و غزل، تمام خاطراتتون در کنار هم و باهم هست اگر جداگانه ثبت میکردم باید تمام خاطرات را دوبار عین هم می نوشتم در وبلاگهای جدا و این کار خیلی زمانگیر بود، تصمیم گرفتم خاطراتتون رو باهم در همین وبلاگ ثبت کنم. نام وبلاگ رو نمیشد عوض کرد و نام اشتراکی گذاشت، چون تمام مطالب قبلی میپرید و همچنین خیلی از کسانی که دوستتون دارن، این اسم رو ذخیره کردن. اما تا جایی که میشد ، پیوندها و تنظیمات وبلاگ رو به نام هر دوتا خواهر مهربون گذاشتم. مامان و بابا دوستتون دارن عاشقتونن و بابت ...
31 تير 1394