غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

تولـــــــد سحـــــــرم

و بالاخره در تاریخ بیست و نهم خرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و چهار در دومین سحرگاه ماه مبارک رمضان دومین دختر عزیز ما به دنیا اومد. سحــــــرم، تولّدت مبارک به زمین خوش اومدی فرشته ی نازنینم سحـــــر عزیزم، به جمع خانواده ی سه نفره ی ما خوش اومدی. ...
31 تير 1394

خاطرات کوتاه خردادماه

وقتی خونه ی عزیزشون،  تو با متین کوچولوی دوماهه بازی میکنی و بهش میگی نااااازی ناااااازی و ایناهم خاطراتی از خونه ی باباجون و عزیز در فیروزکوه پوشیدن دامن خاله زهرا و نای نای کردنت همراه باباجون چراغ ماشینشو تعمیر میکردی پای سفره ی افطاری آخر شعبان می نشستی از آلبالوهای درخت جلوی خونه باباجون میخوردی و این هم تو و رومینا ویلای خاله منیژه در طرود موقع نماز ظهر خودت از توی کشو مقنعه امو درمیاری و می پوشی     ...
31 تير 1394

به عشــــــقِ « شِمَــــکت »

حرف زدنت اینقدر قشنگ و شیرین و بامزه است که در قالب نوشته نمیشه برات ثبت کنم. باید بعدها فیلم هاتو ببینی تا لذّت ببری به شکم میگی « شمکم» ***             ***             ***                *** یکی از دغدغه های همه ی مادرا اینه که بچّه هاشون خوب غــذا بخورن در همین راستا تمام تلاشم رو می کنم تا تنوع غذایی داشته باشی عصرونه برای تو خیلی مهمّه وعده ی عصــر رو خیلی بیشتر از بقیّه ی وعده ها دوست داری وقتی عصــرونه ات کامل و خوب باشه، دیگه برای شام خوردنت غصّه ندارم همیشه سعی میکنم عصرونه ها برات تنوّع ایج...
10 خرداد 1394

بــــازی بــــابــــاها

طبق معمول این شبهای بلند و گرم، اکثــرا میبریمت پارک میدون ارگ امشب توی پارک « کوثر خانم » رو دیدیم. کوثر کوچولو دو سال از تو بزرگ تره، باباش دوست بابایی و مامانش دوست منه. من و مامان کوثر باهم صحبت میکردیم. باباها   هــــم  با شما بازی میکردن. اینقد به باباها خوش گذشته بود که یهویی دیدیم خودشونم سوار « الا کلنگ » شدن. و آخـــرای بازیشون، شما کوچولوهارو بغل کردن تا توی مردم کمتر خجالت بکشن و بهونه داشته باشن. « تازه می فهمم که چرا توی بعضی از پارک ها، وسایل بازی خراب میشه » ...
5 خرداد 1394

اوّلین روز مدرسه...

امروز اوّلین روز مدرسه ی توئه عزیزم امروز صبح مدرسه کار کمی داشتم و قرار بود کارنامه ی چند تا از دانش آموزامو بدم. نمی تونستم رانندگی کنم تا تورو ببرم خونه ی خانم حافظیشون. تصمیم گرفتم ببرمت مدرسه. باهام اومدی مدرسه و پشت میز نقّاشی کشیدی. یک ساعتی که مدرسه بودی خیلی دختر خوبی بودی و باهم برگشتیم خونه. ...
5 خرداد 1394

حمایت دایی ها

گاهی اوقات قطار زندگی، مسیرش، به سمت سربالایی و سختی میره اینجور مواقع اگـــر قرار باشه آدمــا تنهایی خودشونو بکشن بالا خیلی خیلی سخته، مخصوصاً اگه مسئولیت چند نفرو به عهده داشته باشـــن الان، توی این دوره ی زمانی ، قطــار زندگی ما داره به سمت سربالایی میـــره ناراحتی قلبی بابایی ، در راه بودنِ آبجیِ تو ، نیـــازهای عاطفی تو در سن دو سالگی و ... همین مواقع هست که کمک های خالصانه و صادقانه ی اطرافیان واقعاً به درد میخوره و فشـــار رو یه مقــداری کمتر میکنه. از جمعه تا یکشنبه شب ( سه روز ) بابایی باهامون نبود. دایی مهــدی بابایی رو برد تهران تا بابت مشکل ناراحتی قلبیش، به دکتـــرای مختلف نشون بده. دایی عبّاس هم اومد سمنان پیش...
5 خرداد 1394

اوّلین کوتاهی رسمی

غزلم چهارشنبه سی ام اردیبهشت، همینجوری یهویی تصمیم گرفتم که ببرمت آرایشگاه و مواهاتو کوتاه کنم. لباس خونگیتو عوض نکردم تا اگر مویی شد، مشکلی پیش نیاد. رفتیم آرایشگاه « طوطیا » در عین ناباوری روی صندلی راحت و خانم نشستی و به آرایشگر گفتم کوتاه ترین حالت ممکن موهاتو بزنه موهاتو مــــدل « کرنلی » کوتاه کرد و خیلی هم بهت میاد. این عکسو توی آرایشگاه، بعداز اینکه کوتاهی موهات تموم شد و آرایشگر، پیش بندتو باز کرد ازت گرفتم. حالا سرت خلوت و راحت شده، توی گرما کمتر اذیت میشی. وقتی اودیم خونه بردمت حموم و بعدش ناهار خوردی و خیلی خیلی راحت و معصوم خوابیدی. موقع خواب بهم گفتی : « مامانی پوشتم...
5 خرداد 1394