حس استقلال
غزل عزیزم، این روزا تو دلت میخواد کاراتو خودت انجام بدی مثلا خودت دستاتو بشوری خودت پشت میز بشینی و بازی کنی خودت تیپ دلخواه بزنی و مثلا بری مدرسه و خیلی کارای دیگه مثلا خودت کفشتو بپوشی موقع توالت خودتو بشوری و خودت شلوارتو بپوشی و ... ...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
1:44
سحــــرم
وقتی بابایی باهات حرف میزنه و بازی میکنه وقتی توی خواب و بیداری، لبخند میزنی و دلم برات قنج میره وقتی از خوردن انگشتات لذت میبری وقتی بال بال میزنی تا بغلت کنم وقتی که زیبا میخندی وقتی لباسهای کوچولوتو با دقت میشورم و صاف پهن میکنم ...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
1:31
سحر و پدربزرگها
مهمونیهایی به مناسبت تولد سحر
سحر عزیزم به مناسبت تولدت و حضور تو در جمع خانوادگی ما دو شب پی در پی مهمون داشتیم یک شب همکارانم و یک شب دوستانم و عکسهایی که توی اون شلوغی تونستم بعد از اتمام مهمونی با بچه های بعضی از همکاران و دوستانم ازتون بگیرم: کوثر و سحر و امیرحسین دوتا غزل و سحر و ثمین سفره ی عصرونه بخاطر سحرم ...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
1:16
سفر کربلای بابایی
غزل و سحر عزیزم از سی ام شهریور تا سوم مهر، به مدت پنج شبانه روز، مسئولیت شما تنها به عهده ی من بود. تلفنی به بابایی شد تا دعای عرفه به کربلا بره و خودم موافقت کردم که عازم سفر بشه. دیگه دلهره ای از نگهدای شما نداشتم، بیشتر تشویق میکردم که بابایی عازم سفر بشه تا ذره ای از دینمونو به امام حسین(ع) ادا کنیم( این حسی بود که در درونم داشتم) شبها و روزهای متفاوتی رو گذروندیم. دو شب خونه ی آقاجونشون بودیم، عموعلی و عمو محمد برای شما کم نذاشتن و حسابی بهتون خوش گذشت. عموها باهاتون بازی میکردن، غزل رو به پارک میبردن، زن عموسمیرا جایزه خودکار کلاهی برای غزل خرید و ... دو شب هم من و شما دخملای گلم، خونه ی خودمون تنها بودیم، باهم با...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
0:57
متین و دخترعموها
غزل و سحر عزیزم، خیلی از شبهایی که میریم خونه آقاجون، متین هم می بینید. متین اوّلین پسرعموی شماست و تقریبا همسن شماست. متین دو سال و سه ماه کوچیکتر از غزل ، سه ماه بزرگتر از سحره پس حتما در سالهای آینده، همبازیهای خوبی برای هم میشید، بخصوص متین و سحر که همسن و سالن. غـــزل جون ، تو واقعا و قلبا از دیدن متین لبخند روی لبات میشینه و ذوق میکنی و خوشحال میشی حالا نحوه ی بروز احساساتت بماند مثلا از ذوق و علاقه اینقدر محکم بغلش میکنی و فشارش میدی که گلوش درد میگیره اما قشنگ معلومه که دوستش داری و سحر جون، تو هم چیزی متوجه نمیشی، فقط ما متینو میزاریمت پیشت و ازتون عکس میگیریم. متین از بدو تولد تا چند روز پیش خیلی بیتاب و ...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
9:31









