غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

و امّــــا آغاز سال نود و چهار

... و این سوّمین سال نویی هست که تو در کنار مایی سال اوّل در سه ماهگی تو سال دوم در پانزده ماهگی تو: و امسال در بیست و هفت ماهگی ( دو سال و سه ماهگی) تو و خداروهزار مرتبه شکر که سه ساله که وجود و حضور تو، برکت سفره ی هفت سین ماست. امسال لحظه ی سال تحویل نیمه شب بود( ساعت دو و پانزده دقیقه) و من و تو خونه خواب بودیم و بابایی رفته بود امامزاده یحیی(ع) امسال سال تحویل مقارن بود با شهادت حضرت فاطمه(س) و به همین دلیل تندیس حضرت فاطمه(س) رو بر سفره ی هفت سینمون گذاشتیم. و این عکس سفره ی هفت سین رو، صبح روز اوّل عید گرفتیم. شب سوم عید، که شب شهادت حضرت فاطمه(س) بود، به اتّفاق عزیز و باباجون به قم رفتیم. ...
8 فروردين 1394

آنچه در اسفند ماه گذشت

غزلم ، در ماه اسفند یه دوره مهمونی خانوادگی خونه ی محمد طاها رفتیم و این هم عکس تو و بچّه ها خداروشکر با این بچّه ها خیلی جوری دوستشون داری و باهاشون بازی میکنی. یه شب هم سه تایی رفتیم کبابی روبروی پارک شقایق، برخلاف قدیما، حالا دیگه اونجا با اشتها غذاتو میخوری. فقط یه کم شیطونی میکنی که ما باید صبر و حوصله داشته باشیم. مثلا خودت میخوای بخوری، ماشت و زیتون از دستت میوفته، رو صندلی می ایستی و دلستر می خوری. چندبار نزدیک بود از روی صندلی بیافتی و ... برای خونه تکونی خونه ی عزیزشون، توهم به تقلید از بابایی، می رفتی روی چهارپایه ی کوچیک خودت و مثلا کار میکردی یه روز تعطیل قبل از عیدنوروز، رفتیم خونه ی خانم...
8 فروردين 1394

دومین مشهـــد غزلم

در ایّام تعطیلات 22بهمن بعد از مدت ها دوباره به زیارت آقا امام رضا(ع) رفتیم. این دومین سفر مشهد تو بود. در این سفر، مثل سفر قبلی عزیز و باباجی  هم بودند و دایی عبّاس هم اونجا به ما ملحق شد. سفر خوبی داشتیم و تو هم دختر خیلی خیلی خوبی بودی. موقع رفت بخاطر سرماخوردگیت و گرمای بیش از حد قطار خیلی خیلی اذیت شدی، اما به محض رسیدن به هتل دیگه آروم شدی و دخمل خوبی بودی تااااااااااا موقع برگشت. البته حضور دایی عباس هم در خوشحالی و نشاط تو خیلی خیلی موثر بود و کمک خیلی بزرگی بود. موقع رفت و برگشت به حرم ، اکثراً بغل دایی جون بودی. موقع بازی و سرگرمی و ... دایم به دایی جون آویزون بودی. توی حرم هم سعی میکردم قسمت های خان...
4 اسفند 1393

بیست روز پر ماجرا

غزلم، در سه هفته ی گذشته ماجراهای قشنگی رو پشت سر گذاشتی اوّلیش مهمونی بانک بابایی بود اونجا مثل خانوما یا می نشستی یا با بچه ها بازی میکردی، یکی از اون بچه ها رفیق قدیمیت ایلیا جون بود ماجرای دیگه مربوط به غذا خوردنت از دست عمو محمد بود عمو بهت میگفت چشماتو ببند و دهنتو باز کن و تو هم همین کارو میکردی و غذا میخوردی و ماجرای شیرین بعدی تولّد آقاجون بود به نام آقاجون و به کام تو شمعهارو فوت کردی و خیلی خیلی ذوق کردی دخترکم آقاجون خیلی دوستت داریم و ایشالله تنت سالم باشه و سایه ات بالا سرمون ...
4 اسفند 1393

حمـــام رفتن و نمِِِاز خوندت

جمعه ها روز نظافته جمعه ها، بابایی تورو میبره حموم میشوره اینقدر توی حموم بازی میکنی و جیغ و هورا و شادی و .... که حمومت مثل قدیمیا حداقل یک ساعت طول میکشه بعد با ذوق و خنده میای بیرون تا من لباستو تنت کنم جنس موهات خیلی خیلی نرم و انعطاف پذیره، بعد از حموم همکاری نمیکنی و زودی موهات می پیچه تو هم قربون موهای تودرتوت برم عزیزم. ***         ***           ***          ***          ***          &...
16 بهمن 1393

یه روز با فاطمه

هفته ی پیش خاله زهراشون اومده بودند خونه عزیز تو از دیدن فاطمه خیلی ذوق کردی اون شب خونه عزیزشون خوابیدیم تا شما « دخترخاله ها » بیشتر باهم باشید. تو روی پای فاطمه خوابیدی. فرداش هم که من رفتم مدرسه، عزیز خیلی از روابط صمیمانه شما دوتا تعریف میکرد. فاطمه وقتی بارفیکس میرفت، تو هم به تقلید از فاطمه، میخواستی با کمک چهارچوب در و پاهات، بارفیکس بری، امّا خیلی کوچیک تر از اونی هستی که بتونی بارفیکس بری. وقتی فاطمه بارفیکس میرفت، تو براش دست میزدی و میگفتی : « آآآآآبرین» بالاخره با کمک خاله زهرا به آرزوت رسیدی ...
16 بهمن 1393

تولّد علی اصغر

غزلم چهارم بهمن تولّد علی اصغر بود. تو به جشن تولّد دعوت شدی، اینقدر خانم و پر طرفداری که تنهایی جشن تولّد میری عزیزم عصر، آماده ات کردم و بابایی تورو رسوند. گویا خیلی بهت خوش گذشته بود. این هم عکسایی که خاله رقیه ازت گرفته بود. ...
16 بهمن 1393

کلّه پاچـــه

امروز، سوم بهمن، جمعه آقاجون و عزیز برای ناهار « کله پاچه» بار گذاشتن. زن عمو حمیده از چندروز پیش هماهنگ کرد تا خونه ی آقاجونشون، دور هم جمع شیم. وقتی در قابلمه رو باز کردن، با کمک بابایی و عمومحمد اوّل از همه برای تو جدا کریدم. از هر قسمتش یه تیکّه خوب و لخم و مفیدشو توی کاسه ی چینی گل سرخی قدیمی ریختیم. بعد با قیچی تمیزی که عموعلی شسته بود ، برات تیکّه تیکّه کردم. تیکّه های به اندازه ی نخود، کوچیک. بعد با یه ملاقه ی کوچیک آبِ کله و کمی نون خشک مخلوط کردیم. نشستی کنار زن عمو سمیرا و مثل همیشه، زن عمو با حوصله ی زیاد، غذاتو بهت داد. آخری هم با پا رفتی توی کاسه ی ماست زن عمو سمیرا. وقتی غذاتو کام...
3 بهمن 1393

دوره ی دوستانه ای دیگر

بعد از دوره ی دوستانه ی خونه ی خاله سمیرا و سایدا اینبار  دی اواخر دی ماه دوستان و بچه های گلشون به خونه ی ما اومدن عصر خوبی بود، من و تو قلباً از حضور همه خوش حال بودیم خاله زهره و خاله نفیسه طبق معمول کار داشتند و زودی رفتند اما با این وجود، به  ما خوش گذشت محمّد معین شاد و شنگول و ناز نازی بیشتر از قبل وروجک شده بود و دل همه رو به دست می آورد ایلیا جون با تیپی جدید و خیلی ناز اومده بود اولین باری بود که ایلیاجونو با موهای بالایی می دیدیم خیلی بهش میومد توی این عکس، اگه گیره رو از روی سرت بردارم، توهم مثل ایلیاجون پسرونه میشی. اینجا پسرا دارن حسابی نیگات میکنن چون غزلـــم خیلی خوشگل و...
3 بهمن 1393

مفید و مختصر از دی ماه

می دونم که خیلی دیر به دیر میام شاید دلیلش مشغله ام و مخصوصا خوابالودگیم در شب هاست مفید و مختصر از خاطرات دی ماه برات میگم: پدربزرگ و مادربزرگ مهدیه و محدثه به سفر حج رفته بودند و زن دایی و دایی جعفر( دایی مامان غزل) سمنان نبودند. مهدیه و محدثه رو به ما سپردن. تو خیلی خوش حال بودی. خونه شلوغ و پر هیجان بود. همیشه باهات بازی میکردن و دوروبرت بودند و من خیلی راحت بودم. یه شب شماهارو به پارک سرپوشیده باربد بردیم. اوّلش از این هاپو می ترسیدی و می گفتی : « هاپو می ترسم»  اما کم کم تو و مهدیه و محدثه و بابایی، شروع به بازی کردید و به سختی تورو به خونه بردیم. ***    **...
3 بهمن 1393