غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

مهمونی کوچولوها(4)

هفته پیش مهمونی دوستانه کوچیکی داشتیم که تقریبا بعد از نه ماه تکرار شد. اون روز عصر خونه ی خاله سمیرا و دخترکوچولوش سایدا دعوت بودیم. عصر خوبی بود. من و تو + ایلیا و خاله فاطمه باهم رفتیم. وقتی رسیدیم جلوی در آپارتمان خاله سمیراشون، من و خاله فاطمه نذر صد تا صلوات کردیم که شماها عاقل باشید، باهم دعوا نکنید و عصر خوبی رو سپری کنیم. واقعا هم همینطور شد. به لطف خدا همتون باهم خوب بودید. تو دیرتر از بقیه، به جمع بچّه ها ملحق شدی، امّا وقتی هم که ملحق شدی با همشون کنار اومدی. سایدا خیلی خیلی قشنگ شعر میخونه، داستان تعریف میکنه. منظورشو کاملاً به مامانش میرسونه و خیلی خانم شده. ایلیا کیفشو با خوش آورده بود، توی کیفش کلی ...
14 آذر 1393

اوّلین جمله

مدّتیه کلمات رو خیلی شیرین تلفّظ میکنی جملات خیلی خیلی کوتاه رو دست و پاشکسته مگیفتی مثلاً بابایی رفت و ... ان شالله سر فرصت چندتا از کلمه ها و جمله هاتو با زبون خودت برات ثبت میکنم. امّا سه چهار روز پیش یه جمله ی سه کلمه ای رو کامل گفتی. و من و بابایی خیلی خیلی ذوق کردیم. ساعت شش و نیم صبح بود. ما داشتیم آماده میشدیم که بریم سر کار و در انتها تورو بغل کنیم و ببریمت تو ماشین، خودت بیدار شدی و اومدی تو اتاق. چشمت به شلوار مخملی افتاد که تازگیها خاله منیژه برات دوخته بود. و سر صبحی، بدون هیچ حرفی گفتی:  آله مشه دوخت ( ترجمه: خاله منیژه دوخت) و این اوّلین جمله ی سه کلمه ای و کامل تو بود . سر صبحی کلّی ما...
14 آذر 1393

شبهای خونه ی آقاجون

خیلی از شب ها خونه آقاجونشون با عموها و زن عموها، با عزیز و آقاجون، خاطرات قشنگ تو رقم میخوره مثل شبی که زن عمو شمیرا بهت گیر داده بود ژست بگیر تا ازت عکس بگیره و بالاخره تو براش ژست گرفتی مثل خیلی شبها که تو چادر آستین دار زن عمو حمیده رو می پوشی و باهاش بازی می کنی قربون قیافه ی چادریت بشه مامان و مثل شبی که کیف نرجس رو پشتت و کیف عمو محمّد تو دستات و به زور سعی میکردی کیف عمومحمد رو حمل کنی و خیلی خیلی خاطرات قشنگ دیگه که شاید وقت نکرده باشم در لحظه ازت عکس بگیرم ... ...
14 آذر 1393

روشی برای کاپشن پوشیدنت

دختر دایی مهدیه، وقتی دید تو کاپشنتو نمی پوشی اونو توی کاپشن خودش جاگیر کرد بعد جفتشونو تنت کرد بعد موقع رفتن، برای خودشو سریع در آورد الان دوروزیه، با هر روشی که شده، خودت کاپشن و کفشاتو می پوشی خیلی زمان میبره امّا حسّ استقلال داری و ما از این موضوع خیلی خوش حالیم شاید پانزده دقیقه جلوی در وایسیم تا خودت کفشتو بپوشی امّا بالاخره می پوشی ...
11 آذر 1393

عمــــوی عمــــــــو

چند شب پیش رفته بودیم به دیدن عموی عموت(عموی بابات) یعنی عمو رضا عمو رضا، تقریبا بیست و یک سال از آقاجون بزرگتره( تقریبا متولد 1307) بر خلافِ سنّش، خیلی بچّه هارو دوست داره تورو دید، خیلی ذوق کرد، بوسیدت و به زبون سمنانی یه چیزایی میگفت عمو رضا بس که بچّه هارو دوست داره، میگه تو شبیه بابایی و خانواده ی پدریت هستی (راست میگه؟؟ !!) خونه ی عمو رضاشون، خیلی قدیمی و قشنگ بود. سقف های هلالی و گرد ، اتاق های تو در تو و البتّه خیلی با صفا عمو رضا روی تخت بود، تو با عمو علی رفتید بالای تخت تا ازتون عکس بگیرم عمو محمّد هم کنارتو روی زمین نشسته بود و از در آوردن جیغ تو لذّت می برد مثلاً یقه ی لباستو از پشت عقب میداد، گردنتو ب...
11 آذر 1393

صــــدقـــه

یکی از علایق تو ، موقع بیرون رفتن از خونه انداختنِ صدقه است. این کار رو از بابایی یاد گرفتی و خیلی هم دوست داری. بخاطر همین، چند وقت پیش به عمو علی گفتیم برامون از بانک، دو بسته سکّه های نو و تمیز بیاره، که وقتی تو بهشون دست میزنی ، میکروب نداشته باشن و تمیز باشن. تمام سکه هارو توی یه کمد که دست تو بهش برسه گذاشتیم. حالا، هر وقت از خونه بیرون میریم، داد میزنی: پـــول، پـــول، .... بعد خودت میری، چنتایی برمیداری و می اندازی توی صندوق. اصرار میکنی که حتماً هم خودت، بدون کمک بندازی. قربونت برم که روی پنجه هات میایستی تا قدّت به صندوق برسه. ...
10 آذر 1393

سکوت تو = خرابکاری

خوب به این تصویر نگاه کن دخترم توی کابینتها، تخت و کمد های ام دی اف ، وقتی می خوان اثر یه پیچ نمونه و نمای بدی نداشته باشه، با یه برچسب گرد کوچیک اندازه ی پیچ و هم رنگ تخت، اونو می پوشونن تا نمای خوبی داشته باشه. یه روز که بعد از مدرسه، باهم اومدیم خونه، وقتی داشتم به کارام مثل ( شستن دست ها، وضو ، گرم کردن ناهار و ... ) می رسیدم ، در کمال ناباوری دیدم که صدایی از تو نمیاد. هر وقت صدات نمیاد، معمولاً در حال گل کاشتن یا تخریب چیزی هستی. دویدم تو اتاق دیدم تمام برچسب های گرد روی پیچ های تختمونو کندی و خیلی هم از این کار لذّت میبری من که غصه ام گرفته بود و خنده بهت چیزی نگفتم، تا لااقل به کارای خودم برسم اما رف...
10 آذر 1393

تولّد زن عمو حمیده

زن عمو حمیده چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… و روز تنفس موجودی کوچک در درونت روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولدت مبارک ممنون که میخوای برام همبازی بیاری جشن تولّد به نام زن عمو و به کام تو: ...
22 آبان 1393

برکت شیــــر هیئتی

غزلکم همونطوری که قبلاً نوشته بودم، تو علاقه و تمایلی به خوردن شیر گاو نداشتی بجای شیر، شربت زعفرون و آب میوه و ... میخوردی امّا شیر نه به پیشنهاد خاله فاطمه( مامان ایلیا) برات شیر پاستوریزه پاکتی ( شیرعسل) گرفتیم. کم و بیش می خوردی امّـــــــا درست هفته ی گذشته بود که: من و تو و بابایی، شبهای دهه ی اوّل محرم رو به امامزاده یحیی (ع) می رفتیم و در مراسم اونجا شرکت میکردیم. بعد از مراسم وقتی میومدیم بیرون، کنار امامزاده، حسینیه اعظم بود و جلوی در حسینیه، هیئت ها چایی و شیر میدادن. تو وقتی میدیدی که همه مردم، مخصوصاً بچّه ها با ذوق تجمّع میکنن و همه شیر نذری می خورن، به بابایی اصرار میکردی که برای تو هم بگیره بعد، یه ...
19 آبان 1393

ذکر یاحسین

غزلــــــم تقریبا دو هفته ی پیش، روزهای اوّل محرّم، وقتی بیمارستان بستری بودی وقتی بهت میگفتم بگو یا حسین، تو در جواب می گفتی : « دوسیـــن » تا چند روز بجای یاحسین میگفتی « دوسین» تقریبا از روز تاسوعا ، دیگه این ذکر رو بهتر تلفظ میکنی حالا در جواب « یاحسین » که بابایی برات می خونه، تو میگی « حوسیــن» روز عاشورا ، بابایی شروع کرد به حرف کشیدن از تو بابایی میگفت : یا حسین      غزل جواب میداد : دوسین بابایی: یا ابالفضل                 غزل: عبدل بابایی:...
18 آبان 1393