مهمونی کوچولوها(4)
هفته پیش مهمونی دوستانه کوچیکی داشتیم که تقریبا بعد از نه ماه تکرار شد. اون روز عصر خونه ی خاله سمیرا و دخترکوچولوش سایدا دعوت بودیم. عصر خوبی بود. من و تو + ایلیا و خاله فاطمه باهم رفتیم. وقتی رسیدیم جلوی در آپارتمان خاله سمیراشون، من و خاله فاطمه نذر صد تا صلوات کردیم که شماها عاقل باشید، باهم دعوا نکنید و عصر خوبی رو سپری کنیم. واقعا هم همینطور شد. به لطف خدا همتون باهم خوب بودید. تو دیرتر از بقیه، به جمع بچّه ها ملحق شدی، امّا وقتی هم که ملحق شدی با همشون کنار اومدی. سایدا خیلی خیلی قشنگ شعر میخونه، داستان تعریف میکنه. منظورشو کاملاً به مامانش میرسونه و خیلی خانم شده. ایلیا کیفشو با خوش آورده بود، توی کیفش کلی ...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
8:42












