غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

مهمونی خونه محیــــا جون

بعضی از خاطرات رو بخاطر نداشتن عکس یادم میره به موقع بزارم امّا حالا که یادم اومده برات می نویسم یکی از شب های نوروز( دقیقا شب دوم عید) برای عید دیدنی و همینطور شام خونه ی دخترعمه صدیقه ، یعنی دوست تو محیــــاجون دعوت بودیم. شب خیلی خیلی خوبی بود. اون شب خداوند باران رحمتشو نازل میکرد، هوا خیلی بارونی بود، یه بارون خیلی قشنگ و باصفا تو با دیدن محیا خیلی ذوق کردی، شما دوتا حسابی باهم بازی میکردید. مامان محیا مثل خاله منیژه، به هنرمندی معروفه، شیرینی های خوشمزه رو خودش درست کرده بود، شام منحصربه فرد با سوپ انگلیسی، مرغ خشک ویژه و ... خلاصه اینکه توهم حسابی از اون شام خوشمزه خوردی. من اون شب پاک فراموش کردم ازتون عکس بگی...
5 ارديبهشت 1394

روز مــــــادر

چقدر امسال روز مــــادر برام متفاوت بود چون حس مادریم دوچندان شده بود وقتی بابایی اومد خونه، سرگرم تدارک ناهار بودم بابایی صدات کرد ، رفتی جلوی در بابایی یادت داده بود که شاخه گل رو بهم بدی و بگی مامانی روزت مبارک و تو بدو بدو اومدی جلوم، شاخه ی گل رو بلند کردی و داد زدی : « مامانی، مامانی، بیا ، بیا ... » چقد صدات و رفتارت برام شیرین بود اون لحظه وقتی تو  دستای کوچیکتو دور گردنم حلقه کردی و به تقلید از از حرفای بابایی بهم گفتی: « مامانی دوزت مبالک » انگار دنیارو بهم داده بودند. غزلم تو باعث شدی تا من حسّ قشنگ و بزرگ مادری رو تجربه کنم. فقط ازت میخوام سالم باشی تندرست باشی صالح با...
1 ارديبهشت 1394

داستان سخت طهارت

«  خداحــافظ پوشـــک » ما ایرانیها بابت مسئله ی طهارت و پاکی لباس ها و خونه هامون حساسیم، که البتّه حساسیت ماهم به حقّه، چون ما مسلمان و مهم تر از همه شیعه هستیم و نجاست و پاکی برامون مهمه. و البتّه همین امــر باعث میشه که « از جیش گرفتن » بچّه هامون برامون مثل « کوه کندن » می مونه. و من این مسئله رو برای خودم خیلی بزرگ کرده بودم و از درون خیلی خیلی بابت این مسئله ناراحت بودم،  از چند جهت باید این امر اتّفاق می افتاد: - تو بزرگ شدی، دو سال و سه ماه و پانزده روز ، و واقعاً وقتش بود. - باگرم شدن هوا دلم برات می سوخت که پوشک هم آویزونت باشه. - با شیوع و استعداد دختر بچّه های ...
1 ارديبهشت 1394

تولّد متیـــن کوچولو

یکشنبه شانزدهم فروردین، یه کوچولوی نازنین به جمعمون اضافه شد. پسرعموی غزل: متیـــــن کوچولو متین کوچولو از بدو تولّد تا دوازده روز تهران بود و روز جمعه 28 فروردین اومد سمنان. خیلی ذوق داشتیم که ببینیمش بعد از اینکه من ، بابایی، عموعلی و ... متین جونو بغل کردیم، خداروشکر تو اصلاً حسادت نکردی و عکس العملت خیلی خوب بود و اصلا واکنش منفی نشون ندادی ذوق داشتی و کلی برای متین شعر « تولدت مبارک » میخوندی این هم عکسای ناز متین کوچولو   تولّدت مبارک متین کوچولو ما از اومدنت خوش حالیم غزلم، تصمیم گرفتیم تا موقع تولّد آبجی ت، بیشتر به دیدن متین جون بریم تا با سبک زندگی ...
1 ارديبهشت 1394

عکسهای خاطره انگیز

الهی فدات بشم حاج خانم وقتی با چادر ملی باهام میای مسجد عمرم نصف میشه از بس که یواش و با ناز راه میری تازه توی این عکس یه انگشتر نگین قرمز هم دستت کردی. این سه تا عکس برای ایّام عیده، مهمونی مکّه ی پسر عمه ی بابای غزل در ایّام عید، وقتی بچّه های عمه توی اتاقت باهات بازی میکردن شبی نوروزی با داییها و عکس سلفی توی خونه ی خودمون و شبی نوروزی با عموها توی خونه ی خودمون و هر سال عید، با دایی ها  پیتزا کلوا، پاتوق خانوادگیمون اینقد اعتماد به نفس داری که موقع دیدی و بازدید عید یا تو ماشین عموعلی هستی یا ماشین عمومحمد ...
1 ارديبهشت 1394

عروسی ها و مهمونی های پی در پی

غزلم در طول هفته گذشته یه شب شام خانواده ی آقای حافظی رو دعوت کردیم. خیلی شب خوبی بود، به ما که خیلی خوش گذشت تو از دیدن همه ی اعضای خانواده ی آقای حافظیشون، توی خونه ی خودمون، خیلی ذوق کردی و خوشحال شدی. اون شب کلا یادم رفت عکس از تو و بقیّه بگیرم. فقط یه عکس از تزیینات سالاد خاله رقیه گرفتم. ***         ***        ***         ***          ***         ***            *...
31 فروردين 1394

این روزهای تو

یکی از دوستام از مکه برامون هدیه هایی آورده ، همونطوری که قبلاً خاطره شو نوشته بودم ( مامان دانیال) یکی از هدیه هاش « کیف کوله پشتی » واسه توئه تو اونو خیلی دوست داری میزاری پشتت و باهاش خیلی بازی میکنی وقتی کیفو میزاری پشتت میگی: میخوام برم مدرسه ***      ***        ***       ***        ***          ***             ***        *** دیروز ( جمعه ) ب...
22 فروردين 1394

سومین سیزده به در

دخترم امسال سومین سیزده به دری بود به پشت سر میگذاشتی. روز دوازدهم فروردین ما به فیروزکوه رفتیم تا سیزده به در با باباجون و عزیز و دایی ها باشیم. همون شب ، برای شام خونه ی « خاله زهرا» دعوت بودیم. جمع شلوغ و زیادی دور هم جمع بودند و تو حسابی با بچه ها سرگرم بودی. اکثرا دختربچّه های هشت، نه، ده ساله بودند مثل فاطمه، مهدیه، محدّثه، زهرا و زینب فقط تو و محمدجواد کوچولو بودید. دخترا باهم بازی میکردن و تو دنبالشون می دویدی تا به زور باهاشون بازی کنی... برای روز سیزده به در امسال به منطقه ییلاقی نزدیک فیروزکوه و نزدیک روستای طرود رفتیم. جمعیت سی دو نفری از خانواده ی مادری من باباجون و عزیز، دایی مهدی ...
14 فروردين 1394

علاقه ای عجیب

غزلم از وقتی اشخاص و اطرافیانتو میشناسی، نسبت به اونها و محبّتشون واکنش نشون میدی امّا در اطرافیان ما یک نفر هست که علاقه ی تو بهش خیلی خاص و عجیبه وابستگی و علاقه ی تو به این نفر از وابستگیت به من و بابایی خیلی خیلی بیشتره و اون هم « عمو علی »  که خیلی بهش وابسته و علاقه مندی و خیلی هم به حرفاش گوش میدی همچنین در درجه بعد به حرفای زن عمو سمیرا هم خیلی گوش میدی، فقط اونه که میتونه غذاتو کامل بهت بده ، فقط زن عمو سمیراست که میتونه به موهات گیره بزنه و ...   وقتی میرفتیم عیددیدنی توی ماشین اونا می نشستی توی عیددیدنی ها اکثرا پیش عموعلی هستی گاهی احساس میکنم ممکنه براشون اسباب زحمت باشی و در...
8 فروردين 1394

و امّا غزلم در سال جدید

صبح روز اوّل عید، باهم رفتیم خونه ی عزیز و باباجونشون تا تو اوّلین مهمون سال جدید اونا باشی به محض رسیدن به خونشون، بدوبدو با خوشحالی و لبخندرفتی کنار ظرف شکلات نشستی و من مطمئن شدم که اوایل امسال، سالیه که من عمرا بتونم شکلات رو از تو مخفی کنم عیددیدنی های زیادی رفتیم و تو با بچّه ها خیلی زود جور میشدی و بازی میکردی متاسفانه شرایطشو نداشتم که از تو و تمام بچه ها عکس عکس بگیرم این دوتا عکس هم همینجوری که روی مبل نشسته بودم ازت انداختم غـــــــــــزل و سنــــــــــا غـــــــــــزل و بچّــــــــــــــه های عمه فاطمه ***         ***     &...
8 فروردين 1394