جدی جدی شدی جزء کباب خورااااااا
بیست ماه گذشت و امروز که اوّل شهریوره وارد بیست و یکمین ماه از تولدت شدی. من و بابایی خیلی اهل سفر و بیرون گردی و ... بودیم، مخصوصا غذاخوردن تو رستوران و فست فود و ... امّا در طول این بیست ماه به خاطر کوچیکی تو نتونستیم مثل سابق اوقاتمونو برای غذاخوردن در بیرون از خونه سپری کنیم به جز سه بار دفعه اوّل: که با وجود تو میخواستیم غذای بیرونو بخوریم ایّام نوروز 93 بود. یعنی تو 15 ماهه بودی. دایی عبّاس بابت فارغ التحصیلیش و دفاعیه ی خیلی خوبی که برای ارشدش ارائه بود، میخواست همه رو پیتزا مهمون کنه. من و تو و بابایی به اتّفاق عزیز و باباجون و دایی مهدی و زن دایی و دایی عباس رفتیم به پیتزا کلوا * تا قبل...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
2:18











