غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

اوّلین جنایت

اوّلین سوسکی که تو حیاط خونه ی سمنان باباجونشون، بدون واهمه با کفشات پریدی روش و اصرار داشتی جنازه شو با دستت بگیری.      هرکی دلشو داره بره تو ادامه ی مطلب و جنازه ببینه ...
1 تير 1393

جشن تولّد سنا

پنج شنبه برده بودمت جشن تولّد سنا جشنی پر بچّه و شاد امّا تو خیلی غریبی میکردی وقتی جشن تموم شد، تازه شروع با نای نای کردی و با دخترعموسمیرا دوست شدی اینم از کوچولوترین مهمون جشن (رضا کوچولو که هنوز یک ماهه نشده) و محیا، دوستِ همسن و سال تو که قراره در آینده برای هم دوتاخواهر خوب باشید(مثل من و مامانش) ...
1 تير 1393

24 ساعت در اروانه

  روستای اروانه، روستای خانواده ی آقای حافظیشونه، باصفا و خیلی خیلی خنک از ظهر سه شنبه 28 خرداد تا عصر چهارشنبه من و تو مهمون خانم حافظی و بچه هاش بودیم مهمون نوازی رو در حقّمون به حدّ اعلا رسوندند و مارو شرمنده کردند خیلی بهمون خوش گذشت درخت تنومند و قدیمی روستا رقیّه جون + زهرا جون + علی اصغرِ گُل + غـــزل جون غزل و روسری مادربزرگ علی اصغر لذّت خواب در سرما، زیر لحاف های قدیمی و گرم ...
31 خرداد 1393

نوه های عمو

هم بابایی و هم من ، فقط یه عمو داریم که خیلی دوستش داریم. عمو ی من هم مثل باباجون، دوتا نـــوه داره : عباس و محمدجواد وقتی فیروزکوه هستیم، خیلی از شبها به امید دیدن دخترعمو و بچه هاش میریم مسجد چند روز پیش که محمدسجاد رو تو مسجد دیدیم، نسبت به شش ماه پیش ماشالله هردوتون خیلی تغییر کرده بودید این تغییرو در عکس زیر میشه متوجه شد   ...
27 خرداد 1393

پایان دوره ای شیرین و خاص

غزل عزیزم هیچ وقت یادم نمیره روز تولّدت رو، تو بیمارستان وقتی آوردنت پیشم و شروع به خوردن شیر کردی همه ­ی مادرها ی قدیمی و جدید بهم تبریک می گفتند چون همشون می دونستند که پس از نه ماه، اوّلین مکیدن نوزاد ، چه حس شیرین و مقدّسیه از بدو تولّدت، هر بار با وضو و نام خدا، عصاره وجودمو با عشق و احساس بهت دادم تا شاهد رشد و قوّتت باشم. و پس از 17 ماه و 22 روز، در آستانه ی نیمه­ ی شعبان شیر رو از تو گرفتم. خیلی سخت بود، خیلی ... من گریه، تو گریه ... تو بیقرار، من گریه ... تو به دنبال سینه، من گریه ... تو بی تاب و گمشده، من گریه ... هنوزم که هنوزه، پس از گذشت 5 روز، الان که دارم می نویسم، اشکم در میاد دلم ب...
27 خرداد 1393