تولّد دایی مهدی
تفلدت مبایک بابا جون
غزلم، 31 اردیبهشت تولّد بابایه، بابا جون تفلّدت مبایک خیلی دوستت داریم ...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
10:48
نعمتی که نیست
تابستان سال گذشته به خونه اش رفتیم تا حالشو بپرسیم بعد از دیدو بازدید بهش گفتیم که با ما بیاد تا باهم بریم خونه ی عزیزشون مثل همیشه که زنده دل و اهل سفر بود، قبول کرد آماده شدیم و حرکت کردیم آفتاب تندی از روبه رو می تابید، وقتی تو ماشین نشست، روسریشو جلو کشید و گفت آفتاب اذیّتش میکنه بابایی، عینک آفتابیشو درآورد و گذاشت روی چشم های خدابیامرز با حسّ خوبی گفت: « چه چیزایی درست شده! چقدر خوبه» میدانم دیگر برای من نیستی اما دلی که با تو باشد این حرفها را نمی فهمد … از نبودنتان، گاهی آنقدر خسته میشویم که خستگی مان در نمیشه ، “درد” میشه ! . . این روزها خیلی چیزها دست من نیست ؛ مثل دس...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
12:54
خونه ی عزیزمامانی
خیلی خیلی از روزها ما میریم خونه ی باباجون و عزیزمامانی با اینکه خودشون تابستونا نیستند ، امّا ما به خاطر ویلایی بودن خونشون و روحیه و نشاط تو میریم اونجا و مهم ترین دلیلش هم اینه که صبح ها وقتی می خواهیم بریم سرکار، تو رو راحت تر به دست رقیّه جون (همسایه عزیز) می سپاریم. و تو در حیاط عزیز بیکار نیستی یا درحال کندن اسفناج ها و میل کردنشون، یا خوردن ماست چکیده، یا بالا رفتن از نردبان و ... ...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
0:53
ستـــــــون خانواده
بابا جون روزت مبارک . . . از طرف غزلت همسر عزیزم روزت مبارک پــــــــــدرم سفیدی روی من از سپیدی موی توست و خدا رحمت کند پدرهای آسمانی را ...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
2:12
دخــــتر چادری
بعضی از روزا وقتی از مدرسه تعطیل میشم، اگه ناهار نداشته باشم میریم خونه ی دایی من تا هم ناهار بخوریم و هم تو با مهدیه و محدّثه بازی کنی اکثراً چادر محدّثه رو سر می کنی و کلّی ذوق می کنی تو خونه ی خودمون هم موقع نماز چند دقیقه ای با چادرم بازی می کنی چند وقت پیش من و تو و عزیز رفتیم مسجد جامع تا نماز بخونیم. امّا تو کاری کردی که تصمیم بگیرم حالا حالاها مسجد نرم یا روی میز و صندلی پیرزن های بیچاره بودی، یا مهر نمازگزاران رو بر می داشتی، یا بدو بدو می کردی، جیغ های بلند، و حتّی بچّه های دیگه ی مسجد هم نمی تونستند تورو بنشونند. بازهم خدارو شکر که اونور پرده رو کشف نکردی ! چون اگه می فهمیدی که اونور پرده مردها و باباجو...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
0:52










