غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

نعمتی که نیست

تابستان سال گذشته به خونه اش رفتیم تا حالشو بپرسیم بعد از دیدو بازدید بهش گفتیم که با ما بیاد تا باهم بریم خونه ی عزیزشون مثل همیشه که زنده دل و اهل سفر بود، قبول کرد آماده شدیم و حرکت کردیم آفتاب تندی از روبه رو می تابید، وقتی تو ماشین نشست، روسریشو جلو کشید و گفت آفتاب اذیّتش میکنه بابایی، عینک آفتابیشو درآورد و گذاشت روی چشم های خدابیامرز با حسّ خوبی گفت: « چه چیزایی درست شده! چقدر خوبه» میدانم دیگر برای من نیستی اما دلی که با تو باشد این حرفها را نمی فهمد … از نبودنتان، گاهی آنقدر خسته میشویم که خستگی مان در نمیشه ، “درد” میشه ! . . این روزها خیلی چیزها دست من نیست ؛ مثل دس...
26 ارديبهشت 1393

خونه ی عزیزمامانی

خیلی خیلی از روزها ما میریم خونه ی باباجون و عزیزمامانی با اینکه خودشون تابستونا نیستند ، امّا ما به خاطر ویلایی بودن خونشون و روحیه و نشاط تو میریم اونجا و مهم ترین دلیلش هم اینه که صبح ها وقتی می خواهیم بریم سرکار، تو رو راحت تر به دست رقیّه جون (همسایه عزیز) می سپاریم. و تو در حیاط عزیز بیکار نیستی یا درحال کندن اسفناج ها و میل کردنشون، یا خوردن ماست چکیده، یا بالا رفتن از نردبان و ... ...
25 ارديبهشت 1393

دخــــتر چادری

بعضی از روزا وقتی از مدرسه تعطیل میشم، اگه ناهار نداشته باشم میریم خونه ی دایی من تا هم ناهار بخوریم و هم تو با مهدیه و محدّثه بازی کنی اکثراً چادر محدّثه رو سر می کنی و کلّی ذوق می کنی تو خونه ی خودمون هم موقع نماز چند دقیقه ای با چادرم بازی می کنی چند وقت پیش من و تو و عزیز رفتیم مسجد جامع تا نماز بخونیم. امّا تو کاری کردی که تصمیم بگیرم حالا حالاها مسجد نرم یا روی میز و صندلی پیرزن های بیچاره بودی، یا مهر نمازگزاران رو بر می داشتی، یا بدو بدو می کردی، جیغ های بلند، و حتّی بچّه های دیگه ی مسجد هم نمی تونستند تورو بنشونند. بازهم خدارو شکر که اونور پرده رو کشف نکردی ! چون اگه می فهمیدی که اونور پرده مردها و باباجو...
15 ارديبهشت 1393