غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

بوی عیـــــد

وقتی نزدیک به سال نو بودیم، علی رقم بیماری و سرماخوردگی، سعی کردیم محیط اطرافتونو شاد کنیم. یه شب میرفتیم بیرون دیدن ماهی های قرمز مغازه ها... یه شب میرفتیم خرید لباس نو ... یه شب میرفتیم خرید کفش نو ... یه شب میرفتیم دیدن سفره های هفت سین و گلهای قشنگ نوروزی... و یک شب هم به اتّفاق دایی عبّاس و زن دایی نجمه برای شام رفتیم بیرون این اوّلین باری بود که سحر رو برای شام بیرون میبردیم، خداروشکر نسبتا عکس العمل خوبی داشت و با کمک زن دایی نجمه و بابایی آروم بود. غزل هم که کلّا با محیط برون کیف میکنه، کاملاً خودمونی، برای خودش دور میزد و با بادکنکهای اونجا بازی میکرد و ...   ...
24 اسفند 1394

ایستـــــــادگی

    سحر کوچولو و نازنینم، حدود دو هفته است که چهاردست و پا میری مشکلات و خاطرات چهاردست و پا شدنت یه طرف و مشکلات علاقه ی تو به ایستادن یک طرف تقریبا ده روزیه، مبل ، تخت و ... چیزهای مختلف رو میچسبی و روی پاهات می ایستی، اینقدر پاهات کوچیک و ناتوانه که تعادل نداری و زمین می خوری بسته به زاویه ی زمین خوردنت ، یا درد می کشی یا دوباره با خنده می ایستی دلم برات قنج میره وقتی میخوری زمین و گریه میکنی و این یکی دو روزه حفظ تعادلت خیلی بهتر شده فقط برای نشستن ترس بزرگی تو دلته، ترس از اینکه چجوری و با چه زاویه ای بشینی که نخوری زمین و دردت نیاد. سحـــــر جونم، شاید بیست سال...
9 اسفند 1394

اولین سفر به شمال برای سحر

سحــــــر عزیزم در ایّام 22 بهمن خانواده ی ما به اتفاق عزیز و باباجی و خاله زهرا و فاطمه به مدت پنج روز رفتیم شمال خونه ی خاله منیژه و این اوّلین سفــــر شمال بود که تو میرفتی بخاطر بارندگی و سردی هوا تورو به ساحل نبردیم در مسیر رفت از جاده ی فیروزکوه، یه سر خونه ی عزیزشون رفتیم و از حیاط پر از برفشون عکس انداختیم این غزل جونه این هم بابایی و سحر جون وقتی رسیدیم محمودآباد، اکثرا خونه ی خاله بودیم همونجا به اندازهی کافی برای تو و غزل هیجان و تنوع داشت که سرتون گرم بشه حضور فاطمه جوووون و کمکهاش برای نگهداری شمادوتا حضور مبینا و رومینا خیلی برای شما بچه ها خوب بود و این هم عکسایی که در این مدت از ش...
6 اسفند 1394

مهمونی خونه عمو محمد

سحــــــر عزیزم یک سال پیش وقتی تو و متین تو شکم ماماناتون بودین، خونه ی عمو محمد دعوت بودیم و امسال با حضور سه تا کوچولوی نازنین: غزل، متین و سحـــــــر کوچولوم ایشالله سال دیگه تو و متین به جمع پیتزا خورا اضافه میشید. شام ما پیتزا متری ویژه ی عمومحمد بود و شام تو و متین هم فرنی خوشمزه  ای که زن عمو حمیده درست کرده بود. اینم تصاویر شب مهمونی: غـــــزل و عمومحمد (غزل از دیدن پیتزا خیلی خوشحاله) سحر کوچولو سینه خیز به طرف اردک خانم سحرکوچولو و زن عمو سمیرا با آینه صحبت میکنن سحر کوچولو با کلاه قشنگ بغل بابایی تیپ متین کوچولو در اون شب ...
10 بهمن 1394

هفت ماهه ی شیرینـــم

سحـــــــر کوچولوی شیرینم با پایان هفت ماهگیت و ورودت به هشت ماهگی روز به روز شیرین تر  میشی کارات برامون جذّابه و دلمون برای شیرین کاریهات قنج میره حالا دیگه روی زمین سینه خیز میری وقتی به چیزی علاقه داشته باشی، با سینه خیز رفتن تقلّا میکنی بهش برسی علاقه و وابستگی عجیبی به باباجی و عزیز مامانی پیدا کردی و با دیدن عزیز جیغ و داد می کنی(شاید بخاطر اینه که اوقات زیادی رو باهاشون می گذرونیم)   ***     ***     ***     ***     ***     ***     ***     *** ...
7 بهمن 1394