غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

راه رفتن سحرم 1

سحر نازنینم در اوایل یازده ماهگی تو با کمک مبل و تکیه گاه های مختلف ایستادی و تاتی تاتی راه رفتی و زمین خوردی. تو زمین میخوردی و گریه میکردی و من قلبم از ترس می ایستاد. تو دو قدم راه می رفتی و من دو متر می پریدم هوا و هورا میکشیدم. تو می افتادی و فشار من ... تو قدمهایت را محکم تر کردی و من قلبم را ... و بالاخره با کمک ها ی زیاد آبجی غزل موقع راه رفتن و گرفتن دستت، در پایان یازده ماهگی تو روان و خوب راه میری. و من برات یه صندل جغ جفه ای خریدم تا ذوق کنی که البته از صداش میترسیدی. راه رفتنی شیرین و بسیار دلچسب برای مامان و بابا عزیزم راه رفتنت مبارک. ...
14 خرداد 1395

راه رفتن سحرم

نازنین سحــــــــــــرم وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا راههایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند . دویدن بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر . و پرواز را یاد بگیر  نه برای اینکه از زمین جدا باشی برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی ... ...
14 خرداد 1395

شیطنت های سحـــر و غزل

سحر جونم، دیگه راحت میری روی مبل شیطونی میکنی از هر دریچه ای داخل میری غزل جون با تیپ های دلخواهش وقتی غزل جون شیشه ی آبجی رو میخوره غزل و آبجیش با پوشش های دلخواه خودشون غزل و سحر موقع دیدن زی زی گولو لقمه ی صبحانه رو دادم دستتون تا راحت برنامه ی مورد علاقه تونو ببینید و صبحانه بخورید دیگه سحر جون خودش از روی شیب سرسره میره بالا، بعد یه پهلو میشه و سر میخوره وروجک شیطون مامان انگشتر غزل جون که فاطمه جونم براش خریده وقتی دایی مهدی پیغام میزاره، جفتتون میرید جلوی گوشی و هاج و واج و خوشحال و ذوق زده، بارها و بارها پیغام رو میزارید و گوش میکنید. و من هم کمی به کارهام میر...
13 خرداد 1395

عمــــــر وبـــــلاگ

عمــــــــر وبــــــــــــلاگ غزل جون و سحر جون مدتیه که چندتا دوستانمون ازم پرسیدن که تا کی میخوای وبلاگ رو بنویسی. آیا به انتهاش فکر کردی؟ جواب این دوستای مهربونم: بله، به انتهاش فکر کردم. فعلاً برنامه ی ذهنیم اینه که از اونجائیکه تا دو سال و نیم مختص برای غزل جونم نوشتم. بعدش سحر جونم به دنیا اومد و درباره ی سحر نوشتم و از این به بعدهم در همین وبلاگ مختص برای سحر جونم بیشتـــر خواهم نوشت. البته طبیعیه که خیلی از خاطرات هم برای دوتا آبجی مشترک شد . تا پایان دو سالگی و نیمِ سحر جون هم خواهم نوشت و بعدش دیگه کلّ صفحه وبلاگ رو براتون آرشیو میکنم به صورت چند تا سی دی تا در بزرگسالیتون بخونید و ...
7 خرداد 1395

چهارمین مسافرت مشهد برای سحر جونم

سحر عزیزم در اردیبهشت ماه برای چهارمین بار تورو  و برای چندمین بار غزلم رو به مشهد بردیم. بخاطر کوچولو بودن شمادوتا، راحت ترین سفر برای ما، مشهده دخترای گلم. اینبار برای اوّلین بار شمادوتا رو به همراه آقاجون و عزیز به سفر بردیم. توی قطار غزل دائم با آقاجون صحبت میکرد و اصلاً به آقاجون مجال نمیداد که حرف بزنه و آقاجون مستمع خوبی برای غزل بود. ایّام خیلی خوبی بود، ایّام تولّد امام حسین(ع) و حضرت ابالفضل(ع) و امام سجّاد بود. حرم فضای شادی و مولودی و شیرینی و نشاط داشت. هوای مشهد خنک و ملایم بود به همراه بارندگیهای نم نم و دلچسب. موقع رفت و برگشت به حرم و محل اسکانمون، با کالسکه شمارو میبردیم. اکثرا سحر سوار کاس...
6 خرداد 1395

دوره ی دوستانه ای دیگر

غزل عزیزم در پی دوره های دوستانه در ماه اردیبهشت، به خونه ی خاله سمیرا(مامان سایدا جون ) رفتیم. بخاطر کسالتی که به دلیل حساسیت فصل بهار داشتم، توان نداشتم سحر و باخودم ببرم و سحر جونم موند پیش عزیز جون خونه ی باباجی. غزلم، تو بودی و دوستان همیشگیت ایلیا و سایدا و البته دوست کوچولومون محمدمهدی نازنازی. عصر خوبی بود و تو و سایدا و ایلیا خیلی خوب باهم بازی میکردید. ایلیا خیلی هنرمندانه شمارو میخندوند و برای ما جالب بود. با اشتها عصرونه خوردید، دوچرخه سواری کردید، بازی کردید و .... عااااالی بودید. کم کم دیگه به هم عادت کردید، باهم ارتباطات خوبی دارین. همدیگه رو توی خاطراتتون دارید تا دوره های بعدی. خیلی خوب میتونید باه...
6 خرداد 1395