شیطنت های سحـــر و غزل

سحر جونم، دیگه راحت میری روی مبل شیطونی میکنی

از هر دریچه ای داخل میری

غزل جون با تیپ های دلخواهش

وقتی غزل جون شیشه ی آبجی رو میخوره

غزل و آبجیش با پوشش های دلخواه خودشون

غزل و سحر موقع دیدن زی زی گولو
لقمه ی صبحانه رو دادم دستتون تا راحت برنامه ی مورد علاقه تونو ببینید و صبحانه بخورید

دیگه سحر جون خودش از روی شیب سرسره میره بالا، بعد یه پهلو میشه و سر میخوره
وروجک شیطون مامان

انگشتر غزل جون که فاطمه جونم براش خریده

وقتی دایی مهدی پیغام میزاره، جفتتون میرید جلوی گوشی و هاج و واج و خوشحال و ذوق زده، بارها و بارها پیغام رو میزارید و گوش میکنید. و من هم کمی به کارهام میرسم.

دسته گلی که یاسین جون (شاگرد قدیمی و همسایون) در روز معلم برای مامانی آورد.
و غزل اون شب دائم میگفت : مامانی برم با یاسین بازی کنم.

یه روزی غزل خانم با یه بستنی زعفرونی نونی اومد خونه، بستنیشو گذاشتم فریزر تا عصر بخوره.
موقع عصر یه بستنی دادم بهش، نخورد و میگفت: فقط بستنی زن عموسمیرا رو میخوام.
همه ی بستنی هارو آوردم بیرون و گفتم: ببین همشون شبیه همه، من چجوری همون بستنی رو برات پیدا کنم؟
اولین بستنی از سمت راست رو نشونم داد و گفت اینه !!!!!
آفرین دخترم .



شیطنت های سحـــر و غزل 
