غزل غیبش میزنه
دیشب بابایی حال ندار بود، بهش گفتم بره تو اتاق تو، درو ببنده و راحت بخوابه من داشتم تلویزیون نگاه میکردم، سرمو چرخوندم ببینم داری چیکار میکنی که دیدم نیستی فکر کردم رفتی تو اتاق خواب ، اومدم تو اتاق خواب نبودی حمام ، نبودی دستشویی، نبودی آشپزخونه، نبودی هی صدات کردم، نه صدای خودت، نه حتّی صدای وسیله یا چیزی که بتونه برای پیدا کردنت کمکم کنه یهو دلم هُـــرّی ریخت با وحشت بابایی رو صدا کردم بی اختیار اشکم می اومد من و بابایی هر جایی که به ذهنمون میرسید گشتیم، امّا نبودی که نبودی درب خونه هم بسته بود هی صدات کردیم خوب که گوش کردیم صدای ضعیف ناله ات رو شنیدیم صدات از پشت مبل میومد مبل کاملاً به دیوار چسبیده ، امّا...
نویسنده :
مامان غزل و سحر جون
23:09













