غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

غزل غیبش میزنه

دیشب بابایی حال ندار بود، بهش گفتم بره تو اتاق تو، درو ببنده و راحت بخوابه من داشتم تلویزیون نگاه میکردم، سرمو چرخوندم ببینم داری چیکار میکنی که دیدم نیستی فکر کردم رفتی تو اتاق خواب ، اومدم تو اتاق خواب نبودی حمام ، نبودی دستشویی، نبودی آشپزخونه، نبودی هی صدات کردم، نه صدای خودت، نه حتّی صدای وسیله یا چیزی که بتونه برای پیدا کردنت کمکم کنه یهو دلم هُـــرّی ریخت با وحشت بابایی رو صدا کردم بی اختیار اشکم می اومد من و بابایی هر جایی که به ذهنمون میرسید گشتیم، امّا نبودی که نبودی درب خونه هم بسته بود هی صدات کردیم خوب که گوش کردیم صدای ضعیف ناله ات رو شنیدیم صدات از پشت مبل میومد مبل کاملاً به دیوار چسبیده ، امّا...
26 آذر 1392

از عجایب: خواب عمیق غزل

هر روز وقتی با هم میاییم خونه، تو فرصتی که من دستامو می شورم و چادرمو درمیارم تو گریه میکنی گریه میکنی به نشانه اینکه بیام پیشت دیروز وقتی رسیدیم خونه، تورو نشوندم رو زمین تا لباس مدرسه رو عوض کنم. دیدم خیلی ساکتی با نگرانی از اتاق اومدم تو حال دیدم اینقدر خواب داشتی که با جوراب، همونجور که نشسته بودی ، سرتو گذاشتی زمین و خوابیدی اوّلین باریه که میبینم اینقدر خوابت عمیقه وقتی جا به جات کردم تا راحت بخوابی بازهم بیدار نشدی از زاویه جلو ...
24 آذر 1392

مرواریدهای طاقت فرسا

عزیزکم بعد از یک ماه بیقراری، گریه، لجبازی و ... دوّمین دندونت در اواخر آبان ماه دراومد با دراومدن دندونات خوشحال میشم اما وقتی می بینم با هر دندون اینقدر زجر می کشی و اذیت می شی برات خیلی ناراحتم کاش میشد من دردو تحمل می کردم و تو راحت دندون در میآوردی هنوزم که هنوزه کم طاقت و بیقراری، شاید قراره به زودی دندون سوم دربیاد دندان های عــــزیـــــز غزل کوچولو، لطفا و خواهشاً راحت دربیایید، غزل کوچولو تحمّل فشار شمارو نداره ...
8 آذر 1392

دوست جدید و کوچولوی غزل

امشب شام، خونه ی عزیز و باباجون بودیم. همه ی فامیل های باباجون دعوت بودند. مهدیه و محدّثه(دختردایی های مامان غزل) هم بودند محمّدسجّادکوچولو(بچّه ی دخترعموی مامان غزل)، خیلی ناناز و کوچولو بود، منو یاد کوچیکی های تو انداخت محمّدسجّادفقط دو ماهه است. غزل و محمّدسجّاد دوستانه محمّدسجّاد پستونک خوران و و غزل در حال شادی کردن برای لشکر پشت دوربین لباس ملوان زبل خیلی بهت میاد کوچولو ...
7 آذر 1392

مهمونی مهرسا کوچولو

غزلم، امروز عصر خونه ی دوست من، خاله سمیرا دعوت بودیم این مهمونی که توأم با زیارت عاشورا بود به مناسبت تولّد دخمل شیرینش مهرسا کوچولو بود من اصلا یادم نبود که دعوتیم، عصری خواب موندیم و یه کوچولو دیر رسیدیم، واسه همین فرصت نبود از دیانا کوچولو و امیرحسین عکس بگیرم. اما تو با کوثرنانازی و مهرسا کوچولو عکس انداختی به ترتیب از راست به چپ: غزلم، کوثر، مهرسا   ...
17 آبان 1392

یا علی اصغر(ع)/ یا رقیه(س)

سلام بر لب های تشنه ی شش ماهه کربلا سلام بر سه ساله ی کربلا من به میدان شهادت قرص ماه آورده‌ام شیرخـواره کودکی از خیمه‌گاه آورده‌ام طفـل عطشانم ز دریــا دلربـائی می‌کند دست‌های بسته‌اش مشکل گشائی می‌کند امروز صبح به اتّفاق زن عمو حمیده به مراسم شیرخوارگان حسینی رفیتیم وقتی این همه بچّه رو دیدم خیلی دلم شکست یه یاد کربلا، رباب، علی اصغر(ع)، حضرت رقیّه(س) افتادم یاد دوران بیماری تو و بستری شدنت افتادم، یاد کودکان بیمار افتادم، یاد مادران داغ فرزند دیده افتادم، یاد خانم هایی که آرزوی مادر شدن دارند افتادم و یاد ... برای همشون دعا کردیم غزل در مراسم شیرخوارگان حسین...
17 آبان 1392

دندونی

غزل عزیزم، ( سه شنبه چهاردهم آبان) عزیز برات آش دندونی پخت. یه قابلمه ی خیلی بزرگ همه فامیل و حتّی همکارامون، و شاگردای من هم از آش دندونی تو خوردن و همه برات آرزوی سلامتی و جوانه زدن تک تک دندوناتو کردن از همشون ممنونیم از عزیز و باباجون که زحمت تهیه دندونی رو کشیدن هم خیلی ممنونیم این هم یه عکس از دندونی تو و شاگردام در روز سوم محرم  از همه ی کسانی که هدیه نقدی و کادو برات خریدن هم ممنونیم، ایشاالله لطف همه رو جبران کنیم هدایای نقدی از عمه بنی، خانم حافظی، خانم نوری و... کادوهای قشنگی که عکسشو به یادگار برات می زارم   ...
16 آبان 1392

مهمونی ثمیــــــن کوچولو

دخملم امروز عصر رفته بودیم خونه ی دوست و همکار من خاله فریده، تا تولّد دخمل کوچولوش ثمین کوچولو رو بهش تبریک بگیم. اونجا تو خواهر بزرگ ثمین غزل رو هم دیدی که البته قبلا باهاش آشنا شده بودی یه دوست ناز و مامانی دیگه هم پیدا کردی به نام طهورا طهورا دخمل خوب، مهربون، فوق العاده اجتماعی و نازیه ( مثل مامانش) امیدوارم وقتی بزرگ شدید دوستای خوبی برای هم باشید اینم طهورا و دوتا غزل ها این هم نی نی نانازمون ثمین کوچولو ...
11 آبان 1392

مهمونی پر بچّه

غزل جون، امشب شام خونه دایی ولی الله( دایی بابایی) دعوت بودیم. نوه ها و مهمونای دیگه ای هم با بچّه هاشون اومده بودن، اوّلش خیلی خوب و آروم بودی. چند نفر گفتن به به چه دختر اجتماعی و خوب و آرومی دارین امّا ... بعد از نیم ساعت کم کم سروصدات بلند شد، اما کلا نسبت به بچه ها ذوق نشون می دادی البته بچه ها هم نسبت به تو عکس العمل داشتن، طرفت می اومدن و گاهی می خواستن بغلت کنن اینم تو مهمون کوچولوها ...
9 آبان 1392