غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

و امّـــــــا بعد از یک سالگی

شیطونکم 1) امشب خونه ی باباجون و عزیز کارای خطر ناکی می کردی می رفتی بالای صندلی، بعد روی میز تلفن و بعد روی اُپن وقتی به بالاترین نقطه میرسیدی کلّی خوش حالی می کردی و برای فتح قّله دست می زدی البتّه باباجون هم با تو همراه می شد و برات دست میزد ولی من و عزیز کلّی ترس و لرز داشتیم که نکنه بیافتی 2) امروز حس کردم که سرماخوردی، چون خیلی بی تاب و بی قراری بهت دارو دادم امّا فکر میکنم یه هفته ای بی حسی خدا کنه زود خوب شی 3) من معمولاً غذاهای خورشتی رو شب بار میزارم تا صبح جا بیافته یکی از غذاهای مورد علاقه ی من و بابایی قیمه و خانواده ی قیمه است ( مثل قیمه بادمجان- قیمه با سیب زمینی سرخ کرده- قیمه با بامیه- آلوخورشت) هفت...
3 بهمن 1392

جشنی برای تولّدت

غزلم عزیزترینم نازنینم نوشتن خاطراتت در وب یکی از لحظات قشنگ عمر منه، چون این کارو دوست دارم. با عشق و علاقه خاطراتت رو می­نویسم تا وقتی بزرگ شدی با لذّت بخونی و بدونی که حضورت از همون بدو تولّد چقدر برامون مهم و باارزشه. سعی می­کنم تمام خاطراتت رو بنویسم و زود به زود ازشون پشتیبان بگیرم که اگه این سایت­ها و شبکه­ها منحل شدند، یک نسخه از خاطراتت صحیح و سالم داشته باشی. وسایلت، کارت­ها و کادوهاتو برات تمیز و سالم نگه می­دارم، امّا از اونجایی که شیطنت­هات آغاز شده نمی­دونم تا چه حد می­تونم اون­ها را به یادگار برات نگه دارم، به همین دلیل همون اوّل ازشون عکس می­گیرم تا اگه بلایی سرشون آوردی، بع...
29 دی 1392

آغاز شیطنت ها و خرابکاریها

امشب برای شب نشینی، قابلمه ی سوپو برداشتیم و رفتیم خونه عمو علی شون. از بدو ورودمون شیطنت هات آغاز شد. از اینکه وارد یه محیط جدید شدی خوشحال بودی، مخصوصاً که از همون بدو ورودت با کمک عموعلی کلی رو پارکت اسکی رفتی و این باعث شد خیلی زود یخت باز شد. راه و میرفتی و به چیزهای جدیدی که اونجا می دیدی دست می زدی، مثل تلفن سعی می کردی بری آشپزخونه و در کابینت ها رو بازکنی کلّا همیشه حداقل یک نفر اسکورت داری تــــــــــــــــــــــــازه اگه محدودت می کردیم یا نمی زاشتیم به چیزی دست بزنی لج هم می کردی و جیغ می زدی، تقریبا یک هفته است که اینجوری شدی، اما لج کردن و جیغ کشیدنت خیلی شیرینه. عموعلی و زن عمو اینقدر به فکرت هستند که برای راه رف...
27 دی 1392

قرنطینه

دخترم، هفته ی پیش هفته ی سختی رو گذروندیم. هم من- هم تو- هم بابایی بابایی مریض شده بود، یه تب و لرز و سرماخوردگی خیلی سخت وقتی رفت دکتر بهش گفت ویروسیه به خاطر اینکه من و تو مریض نشیم رفت خونه ی آقاجونشون و سه روز اونجا بود. من و تو هم رفتیم خونه ی باباجونشون. به من و تو خیلی سخت گذشت، چون داشتی دندون سومت رو در می آوردی و خیلی بی تاب بودی + بابایی نبود تا مثل همیشه در بی تابی ها باهات بازی کنه و به من کمک کنه بازهم خدارو شکر که باباجون، دایی عباس و عزیزجون (همه و همه) دست به دست هم داده بودند تا در نگهداری تو مخصوصا موقع بی تابیهات به من کمک کنند. راستش به بابایی هم خیلی ...
26 دی 1392

سلام بر غریب مدینه

امروز روز رحلت پیامبر(ص) و امام حسن مجتبی(ع) بود. هر وقت نام مقدس امام حسن(ع) میاد حسّ غربت و مظلومیتش برای همه ی ما تداعی میشه. سال گذشته در چنین روزی تو هیجده روزه بودی و بستری شده بودی. من و بابایی، هردومون خیلی غمگین و دلشکسته بودیم و خیلی از خدا و ائمه برای سلامتی تو کمک می خواستیم. هر سال در چنین روزی آقاجونشون نذری می پزن. امسال هم به رسم هرساله نذری پختن. همه کمک می کردن  متأسفانه من و تو نتونستیم کمکی کنیم و فقط نظاره گر بودیم. البته تو گاهی اوقات که من حواسم نبودکمک میکردی به سمت غذاها می رفتی و کمی از اونارو زمین می ریختی. با دیدن این همه غذا متعجّب بودی و می گفتی : مَــ  مَــ وقتی پا...
10 دی 1392

ارتباط عاطفی

چند وقتیه که ارتباطت با بچّه ها خیلی خوب شده. بهشون ابراز علاقه می کنی و متوجه می شی که طرف مقابلت یک بچه ی کم سن و ساله مثلا دو هفته پیش خونه ی عزیزشون، مدام میرفتی طرف محمدصادق و می خواستی باهاش بازی کنی چند روز پیش هم یه دوست ندیده ی خوب پیدا کردی که برات اوّلین هدیه ی تولّد یک سالگیت رو گرفته بود. پـــریا خانم پریا تورو تو وبلاگت دیده اما تو اونو ندیدی، مطمئنم که اگر ببینیش نسبت بهش ابراز علاقه می کنی، چون مثل ستاره می درخشه   از پریا و مامان گلش ممنونیم که به یادت بودند. حالا می خوام برات از خانواده ای بنویسم که مهرو محبّت رو در حقّ تو و ما به نهایت رسوندند. خانواده ی آقای حافظی(همسایه ی عزیز و باباجون) ...
5 دی 1392

یک سال شیرین گذشت

غزل عزیزم، دختر یلدایی ام، اینک یک سال از تولّد شیرینت می گذرد دیگر معنای یلدایی که از ایرانیان باستان به جا مانده برای من و بابایی عوض شده است شاید ایرانیان باستان، ابوریحان بیرونی و رومیانی که این جشن را پایه گذاردند از دست ما شاکی شوند که تفسر یلدا را در خانه ی کوچک و گرممان عوض کردیم دیگر تفسیر ما  از یلدا، رسم و رسوم و سنت نیست تفسیر ما از یلدا ، تویی تفسیر ما از شب یلدا، وجود و حضور گرم توست نازنیــــن غــــزل ما چه سخاوتمند است پاییز، البته وظیفه اش است؟؟ می دانی چرا؟؟ چون شکوه بلنـــــدترین شبش را عاشقانه پیشکش تولّدت کرد. از امشب تا وقتی ما هستیم، تو بهانه ی یلدای مایی یک سالی که گذشت اتّفاقات زیادی اف...
30 آذر 1392

اوّلین کوتاهی مو بطور رسمی

غزل عزیزم، در شش ماهگی یک بار خودم یه ذرّه جلوی موهاتو کوتاه کردم امّا بطور جدّی، اساسی و رسمی دیروز (28 آذر) خاله مقدّسه موهاتو کوتاه و مرتّب کرد خاله مقدّسه با سنا وقتی اومدن خونمون، اوّل چند دقیقه ای باهات بازی بازی کرد وقتی حسابی باهاش دوست شدی و از بغلش پایین نمی اومدی اقدام به کوتاهی موهات کرد خیلی با حوصله و بازی بازی موهاتو کوتاه کرد طوری که شکر خدا اصلاً لج نکردی ، گریه هم نکردی خاله مقدّسه ( مامان سناجون) دستت درد نکنه ...
29 آذر 1392

هدیه ای با ارزش

امروز بچّه های پیش دبستانی به همراه معلّمشون یه جشن باشکوه به مناسبت نزدیک شدن به شب یلدا گرفته بودند. خانم معمار، لطف کردند و هدیه ای هم از سربندهای شب یلدا برای تو درست کرد و به تو هدیه داد. خیلی خوشت اومده بود سعی میکردی اونو بخوری نمی دونم چرا به همه چیز به چشم خوردن نگاه میکنی!!!! حالا خوبه که دوتا دندون بیشتر نداری اگه همه ی دندونات دربیاد خدا به دادم برسه شمکوی من! ! ! راستی این دوست کوچولوی خانوادگی ما هم تو پیش دبستانی درس میخونه و اسمش علیرضا ست. اونم از همین سربندها گذاشته بود، علیرضا پسر ناز و دوست داشتنیه روز جشن یلدا تو مدرسه خیلی خوش حال بود و حسابی از خوراکی های یلدایی مدرسه خورد. ...
27 آذر 1392