غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

سَبک مسافرت با کودک 16 ماهه

دخمل عزیزم حالا دیگه سبک مسافرت با تو تغییر کرده مخصوصا اگه مسافرت مسیرش دور باشه، مثل مسافرت به شمال ششم تا هشتم فروردین رفتیم شمال، موقع رفت به همراه باباجون، عزیز، فاطمه و دایی عباس بودیم تو شیطونک بودی اما قابل کنترل یا بغل عزیز خواب، یا بغل باباجون بازی، یا پیش فاطمه جیغ و یا به همراه دایی عباس شعر می خوندی و نای نای می کردی هر جایی که خسته میشدی ، دایی نگه می داشت و پیاده میشدیم تا تو استراحت کنی   خونه ی خاله منیژه دختر خوبی بودی، البته با وجود باباجون من بیشتر اوقاتم رو با خاله گذروندم، بابا جون شش دانگ حواسش به تو بود. موقع اذان که میشد چادر برمی داشتی و رو به قبلا یه چیزایی می گفتی و یهو رو زمین می خواب...
10 فروردين 1393

لحظه ی تحـــویل سال 1393

و چه زود و شیرین گذشت سال 1392 و من و تو و بابایی آماده شدیم تا لحظه ی تحویل سال را، مثل سال گذشته در مکان مقدّسی باشیم. سال گذشته به امامزاده علی ابن جعفر(ع) و امسال به امامزاده یحیی(ع) رفتیم. به خاطر ازدحام جمعیّت ترجیح دادیم در حیاطِ امامزاده باشیم تا تو راحت تر باشی، امّا حیاط و حتّی تا چند متر در اطراف امامزاده مملو از جمعیّت بود. در لحظات تحویل سال برای همه ی کودکان بیمار دعا کردیم. امسال، مثل پارسال سالمون رو با ذوق و هیجان تحویل کردیم، چون تورو در کنارمون داشتیم. حضورت به زندگیمون، به سفره ی هفت سینمون، به عیدها و سنّت هامون ، به بودنمون، رنگ و معنا می ده. یا فاطمه الزّهرا(س) ، بانوی مهربانی ها، غزلم را به تو می سپا...
2 فروردين 1393

اوّلین عیــــدی نوروز 1393

غـــزلـــــم در دومین نوروزی که قراره سپری کنی، اوّلین عیدی رو دریافت کردی یه ماهی قرمز کوچیک با تنگش هدیه ای از طرف « خانم حافظی» خاله ی خیلی خوب غزل دستِ گُلش درد نکنه که اوّلین عیدی رو اینقدر با ذوق و سلیقه برات تهیّه کرد من و بابایی بیشتر از خودت ذوق کردیم و خوش حال شدیم چون سال گذشته ماهی نگرفتیم، با دیدن این ماهی که در واقع جزء اوّلین ها برای توست خیلی ذوق کردیم (درباره ی عکس بالا توضیح بدم که تصویری از ماهی و کودکی های مامانِ غزله) از ماهی کوچولو برات بگم که وقتی تو رو با ماهی کوچولو تنها گذاشتم سعی می کردی با دستات بگیریش که دایی عبّاس ماهی رو از دست تو نجات داد ...
27 اسفند 1392

این روزها بدونِ شــرحِ زیاد

لحظه ای که باران شروع به باریدن کرد تو و فاطمه با ذوق همدیگه رو بغل کرده بودین و زیر بارون بودید وقتی برای اوّلین بار خودت قاشق به دست گرفتی امّا هیچی تو دهان کوچکت نمی رفت چون قاشق رو خیلی کج می کردی و همه غذاها می ریخت (صحنه پشت نشانه هایی از خونه تکونی است) وقتی توی کمد دیواری با کمک بابایی از تمام طبقه ها بالا میری ( این صحنه ها نشانه هایی از خونه تکونی است، بنده مرتّب هستم) روزی که آقاجون و عزیز از کربلا اومدن لباسی که خاله فریده هدیه داده بود پوشیدی اون روز تو و زن عموهات سَت کرده بودین و سواری خوردنت هم حرف نداره ...
25 اسفند 1392

غزل و محیا

امشب شام خونه ی عمّه جون دعوت بودیم.(عمّه ی مامان غزل) عمّه بنی دوتا نوه داره، مسعود و محیا و یه نوه ی دیگه هم داره که تو راهه(آقا رضا) تو و محیا 28 روز با هم اختلاف سنّی دارید، محیا 28 روز از تو کوچیکتره کاراتون تقریباً مشابه هم بود، هر دو عاشق موبایل، هر دو جیغ جیغو و ... البتّه محیا یه کم بیشتر از تو میخندید، شاید به خاطر اینکه اونجا خونه ی عزیزش بود و مثل تو غریبی نمی کرد. امیدوارم در آینده مثل ماماناتون، دوستای خوبی برای هم باشید کوچولوهای نانازی ...
16 اسفند 1392

پنج شنبه ی پُـــر کار

امروز صبح نذاشتم بهت بد بگذره وقتی از خواب بیدار شدی صبحانه ی کامل( تخم مرغ محلّی و کره محلّی) بهت دادم بعدش با هم تیپ زدیم تا بریم بیرون بردمت خانه ی بازی باربُد خیلی ذوق کردی، البتّه منم خیلی ذوق کردم، چون جای امنی بود و تمام وسایلش از پلاستیک نرم، فوم، ابر، بادی و ایمن بودند. بدون استرس بازی کردنتو تماشا کردم یه لحظه دلم خیلی برات سوخت وقتی دیدم با ذوق و جیغ می دوی این طرف و اون طرف، بدون هیچ تهدیدی از بزرگترها با قوری چای پلاستیکی برای خودت چایی می ریزی و می خوری، با خیال راحت به همه چیز دست میزنی و ... بیشتر از قبل محدودیت رو تو خونه های کوچیک و نا امن خودمون حس کردم، کاش الان هم مثل قدیما همه می تونستند خونه ویلایی داشته ...
16 اسفند 1392

کُـــزِت

سه شنبه شب به فروشگاه رفتیم تا طبق معمولِ هر شش ماه، وسایل مورد نیاز خونه رو بخریم وقتی وارد شدیم تورو رو صندلی چرخ دستی نشوندیم، درست مثل شهریور ماه امّا تو دیگه مثل شش ماه پیش، مثل یک پرنسس روی صندلی بند نبودی اصرار و جیغ که بزاریمت رو زمین تا مثل آدم بزرگا راه بری وقتی گذاشتیمت رو زمین اوّلش یه کم راه رفتی و موقعیت رو شناسایی کردی بعد از تحقیق و تفحّص، شروع کردی به هُـــل دادن چرخ دستی اصرار داشتی که به ما کمک کنی و خودت تنهایی چرخ دستی رو هُل بدی احتمالاً دیگران فکــر می کردند ما پدرو مادری هستیم که سعی داریم مثل کُــزت ازت کار بکشیم و کُلی دلشون برات سوخته وقتی با آرامش راه رو برای دیگران بند آوردی، در مقابل حرص و جو...
16 اسفند 1392

مهمونی کوچولوها(3)

در ادامه ی دوره های دوستانه دیشب رفتیم خونه ی خاله مریم تا نی نی نازش که دو ماهه بود ببینیم،  محمّد معین وقتی وارد شدیم نی نی خواب ود واااااااااااااااااای چه قدر کوچولو و نازه باورم نمیشه یه روزی تو اینقدی بودی !!! خدا ایشالله برای مامان و باباش حفظش کنه تو و ایلیا و سایدا تو فضای بزرگ خونه ی محمّد معین حسابی بازی می کردید می دویدید، شیطنت می کردید، به وسایل جالب و تزئینات خونه ی خاله مریم که خیلی باسلیقه است دست می زدید( تازه شانس آوردیم که به خاطر تولّد بچّه شون کف خونه رو که سرامیک بود، موکت کرده بودند و گـــرنه کلی زمین می خوردید با این دویدنهاتون) با انگشت های کوچولو و لب هاتون، آینه ی قدّی رو پر از بوسه و لک کرد...
12 اسفند 1392