غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

جلسات قــــــرآنی(ختم انعام)

 جمعه دوم اسفند، برای اوّلین بار بردمت جلسه ختم انعام نگران بودم، لجبازی کنی و آرامش جلسه رو بهم بزنی جلسه ، خونه ی عموعلی بود وقتی رفتیم، اوایلش گیر داده بودی به من، که بغلم باشی و فقط شیر بخوری امّا کم کم با سحر و سپیده(خواهرهای دوقلوی زن عمو سمیرا) جور شدی بازی می کردی، آروم و شاد بودی همراه بچّه ها ، با کاغذ و خودکار سرگرم شدی و خلاصه بهت بد نگذشت وقتی میگم سحر و سپیده فکر نکی که دوتا دخمل کوچولو رو میگمااااااااااا ماشالله واسه خودشون خانومین و هردوتا دانشجو هستند. بعد از کلّی بازی، خسته شدی و خوابیدی و تا آخر جلسه، خواب بودی نگرانت می شدم و تند تند بهت سر میزدم که یه وقت بیداری نشی و تو محیط جدید گریه...
12 اسفند 1392

کیف عمـــــو علی

دخمل جان حواسم نبود، وقتی داشتی بلوزمو می کشیدی که شیر بخوری، با یک کلیک اشتباه یکی از پست هام به نام برّه سواری پاک شد، حالا مجبورم دوباره، مفید مختصر برات بنویسم. تقریبا ده روز پیش وقتی رفته بودیم خونه آقاجونشون بابایی در کمدو باز کرد تا آثـــار فاخر از دوران کهن را به زن عموها نشون بده (مثل نوارهای قدیمی، عکس های قدیمی، کارنامه ها و ...) تو همین شلوغی تو هم یه کیف عروسکی را برداشتی و با ذوق شروع به حرکت کردی اون کیف، اوّلین کیف پیش دبستانی عمو علی بود، ( متعلّق به تقریباً 27 سال پیش) اووووووووووووووووووووه چه خوب و سالم مونده بود و چه کیف بامزه و قشنگی ! ! ! عمو محمّد نوارهای توشو خالی کرد تا تو راحت تر کیفو حمل کنی امـــــّ...
12 اسفند 1392

رفتن به مهمونی فامیلی و آغاز پانزده ماهگی

غزلم هرچی که بزرگتر میشی، شیطون تر میشی دیگه نمیتونم تنهایی تو خونه سرگرمت کنم این بود که امروز صبح وقتی ساعت 9:30 از خواب بیدار شدیم، بعد از صبحانه و تعویض جات به همراه باران(دوستت و دختر همسایمون) رفتیم خونه ی عمّه ی تو تو فقط همین یه عمّه رو داری اونجا بچّه ها ( هادی، نرجس و محمّد صادق) دورت کردند و کلّی باهات بازی کردند اینقدر سرت گرم شد که الحمدلله این دو ساعتی که اونجا بودیم اصلاً بهونه ی شیر نگرفتی وقتی هم که اومدیم تو ماشین، از فرط خستگی سریع خوابت گرفت. راستی عزیزم، امــــــــروز اوّل اسفند آغاز پانزده ماهگیت مبارک ...
1 اسفند 1392

اوّلین ها( اوّلین کفش های عُمـــرت)

همیشه اوّلین ها برای آدم خاطره میشه اوّلین حسّی که از تو در وجودم شکل گرفت اولین روزی که تو به دنیا اومدی اوّلین سالی که به دنیا اومدی اوّلین هدایایی که گرفتی اوّلین دندونی که در آوردی اوّلین لبخندی که زدی و ... اوایلی که تو به دنیا اومدی نوشتن وبلاگتو شروع نکرده بودم، وقتی هردومون یه کمی جون گرفتیم از سه ماهگی به بعد برات نوشتم.  اوّلین هدایایی که در بدو تولّدت گرفتی پلاک و زنجیر از عموها، النگو از دایی و پلاک از خاله و ... بودند. مثل عزیزت که خیلی از اوّلین هارو برای ما نگه داشت، مثلاً من هنوز گوشواره ی بدو تولّدمو که باباجون 60 تومان برام خریده بود دارم. عزیز هنوز بقچه ی از لباس های نوزادی و خیلی قشنگ خاله منیژه ر...
1 اسفند 1392

مهمونی کوچولوها (2)

دخترم، در ادامه ی دوره های دوستانه مون امروز خونه ی خاله زهره دعوت بودیم(تازه عروس) به محض رسیدنمون تو و سایدا کوچولو شروع کردید به تخریب جهاز البته تو یه کم آروم تر بودی و کلا تا آخر مهمونی یخت کامل باز نشد امّااااااااااا امان از دست سایدا و ایلیا خیلی زود خودمونی شدند سایدا و ایلیا با هم درگیر شدند و جفتشون زدند زیر گریه تو هم مثل خانوم خانومای با فرهنگ اومدی تو بغل من و مات و مبهوت شدی فکر کنم می خواستی از من بپرسی: « مامان! این دوتا چقدر بی کلاسن که به خاطر یه عروسک دعوا می کنن » ایلیا همینجوری الکی خوابوند تو گوش تو الهی بمیرم برات ، بغض کردی، حالت لبات کج شد و قبل از اینکه بزنی زیر گریه همه ی ...
27 بهمن 1392

دخمــــــــل انقلابی ام

امروز وقتی از خواب بیدار شدیم، الحمدلله هم تو شارژ بودی هم هــــوا خوب بود آماده ات کردیم و سه تایی باهم رفتیم بیرون تا نزدیک میدان سعدی با ماشین و بعدشم ماشینو پارک کردیم و با کالسکه ، سه تایی رفتیم راهپیمایی تو خیلی مات و ذوق زده بودی، از دیدن این همه بچّه با ژست های مختلف، این همه صدا و رنگ و ... بیست دقیقه ی اوّل را من تو و بابایی دورو بر میدان سعدی با هم بودیم امّا از اونجاییکه من جایی کار داشتم ، بین راه تورو به خانواده ی خانم حافظی سپردم گزارشات رسیده حاکی بر آن است که تو بین راه تقاضای بغل کردی رفتی بغل رقیه و بعدش هم خوابیدی و از نصف راهپیمایی تا خونه خواب بودی   ...
22 بهمن 1392

تاب تاب عباسی + دندان پنجم

امشب رفتیم خونه ی آقاجونشون بابایی و عموعلی تورو تو یه ملحفه نشوندن و تابت می دادن عمو محمدت هم پاش مجروح شده دوربینمو با خودم نیاورده بودم زن عمو حمیده با گوشیش ازت عکس گرفت تا با این مطلب وبتو به روز کنم ***        ***        ***          ***             *** آقاجونـشون  فرشارو   داده بودن قالی شویی فضای زیادی از سرامیک در اختیار تو بود تا بازی کنی آخر شب تفریحت شده بود اینکه با یک صندلی پلاستیکی روی سرامیک ماشین بازی کنی ***&n...
20 بهمن 1392

شب های زمستـــان

در ده روز اخیر سرمای خیلی سردی رو پشت سر گذاشتیم. بخاطر اینکه تو مریض نشی، یک هفته شبها خونه ی باباجون و عزیز می خوابیدیم تا مجبور نشیم صبح زود تورو از خونه بیرون ببریم. تو هم صبح ها با خیال راحت می خوابیدی عزیز و باباجون مثل هر سال زمستونارو روزه میگیرن، تو هم سر سفره ی افطارشون با ذوق می شینی و به سبک خودت افطار می خوری ***     ***      ***        ***        ***         ***         *** غزل جان، این دوست کوچولوتو یادته ؟؟؟ ثمین کوچولو...
20 بهمن 1392

دامن چین چین

امشب شام خونه ی عمو محمّد دعوت بودیم. به محض حرکت تو خوابیدی. به همین خاطر نیم ساعتی دور زدیم تا تو یه کم بخوابی و بعد، دیرتر از بقیه رفتیم. اوّلش فقط می اومدی بغل من و بابایی امّا بعد که کم کم یخت باز شد شروع به خوردن سیب زمینی کردی و بعدشم با کمک عزیز و بابایی شامتو خوردی. جالبه که عدس پلویی که من برات آورده بودم نخوردی، قیمه ی خوش مزه ای که زن عمو درست کرده بود با اشتها خوردی. دارم کم کم نتیجه می گیرم تو هم مثل من و بابایی قیمه دوست داری. بعد از شام سعی داشتی گـــزها رو با پوست تست کنی از صدای شخ شخ گزها خوشت می اومد: با کمک عموها رفتی بالای میز ناهارخوری. خودت هوای خودتو داشتی. الان که رو میز ناهارخو...
8 بهمن 1392

تو و دخترخاله ات

غزل عزیزم یکی از کسانی که ویژه به خاطر تو به زحمت افتاد « دختر خاله فاطمه » و بابا و مامانش بودند. فاطمه جون و مامان و باباش به خاطر تبریک تولّدت امروزو از مدرسه و سر کارشون مرخصی گرفتن که فقط تورو ببینن و با تو باشن. دیشب دوتایی خیلی باهم خوش گذروندید با هم خندیدید، شیطونی کردید، ریخت و پاش کردید، باهم گریه کردید، با هم بازی کردید و خلاصه با هم بودید. حتی امروز صبح هم تو نذاشتی فاطمه بخوابه و اینقدر موهاشو کشیدی که زود بیدار شد تا با تو بازی کنه. دختر خاله فاطمه و مامان و بابای خوش سلیقه اش یه عروسک بزرگ و قشنگ برات خریده بودند. دستشون درد نکنه. اینم عکس شما دخترخاله ها و عروسکی که فاطمه جون برات گرفته بود: ...
8 بهمن 1392