سومین سیزده به در
دخترم امسال سومین سیزده به دری بود به پشت سر میگذاشتی.
روز دوازدهم فروردین ما به فیروزکوه رفتیم تا سیزده به در با باباجون و عزیز و دایی ها باشیم.
همون شب ، برای شام خونه ی « خاله زهرا» دعوت بودیم.
جمع شلوغ و زیادی دور هم جمع بودند و تو حسابی با بچه ها سرگرم بودی.
اکثرا دختربچّه های هشت، نه، ده ساله بودند مثل فاطمه، مهدیه، محدّثه، زهرا و زینب
فقط تو و محمدجواد کوچولو بودید.
دخترا باهم بازی میکردن و تو دنبالشون می دویدی تا به زور باهاشون بازی کنی...

برای روز سیزده به در
امسال به منطقه ییلاقی نزدیک فیروزکوه و نزدیک روستای طرود رفتیم.
جمعیت سی دو نفری از خانواده ی مادری من
باباجون و عزیز، دایی مهدی و زن دایی، دایی عباس و خاله منیژه + بابابزرگ و ننه دایی + خانواده های خاله صغری و دایی تهرانی و دایی جعفر و دایی صادق و خاله صفیه و ...
خیلی بهت خوش گذشت
تحرّک و هیجان، شادی و نشاط ، شور و ذوق و نشاط توی چهره ات موج میزد.
من از دیدن شادی تو خوش حال و شاد بودم.
کلّی بازی کردی، دویدی، تاب بازی کردی، سوار تراکتور شدی، چایی آتیشی خوردی، جوجه کباب داغ خوردی و ...
توی عکس زیر، وقتی جوونها داشتن وسطی و والیبال و ... بازی میکردن، تو هم رفته بودی وسط و خودتو قاطی کرده بودی.
من که شرایط جسمیم طوری بود که نمی تونستم بیام وسط بازی و بازی کنم امّا زن دایی زهرا خیلی مواظبت بود تا زمین نخوری یا توپ بهت برخورد نکنه:


وقتی تاب بازی میکردی، روی تاب چایی زغالی گرم هم میخوردی و بابایی مواظبت بود:

توی دوتا عکس زیر سوار تراکتورِ خاموش هم شدی و خیلی ذوق داشتی:


موقع تهیّه ی جوجه کباب خیلی به رفتارات دقّت کردم
تمام بچّه های هم سن و سالت مثل محمدجواد، امیرعلی، امیرمهدی و ...داشتن بازی های مختلف میکردن مثل توپ بازی و دنبال بازی و تاب بازی و ...
امّا تو از ذوق آتیش و جوجه، پیش دایی مهدی و دایی عبّاس جوجه کباب داغ میخوردی:


و اینجا بابایی تورو بالا نگه داشته تا صورت ماه تو، آسمون صاف و آبی رو قشنگ تر کنه:

اون روز ته چین مخصوص فیروزکوه با گوشت تازه برّه و آش دوغ هم خوردی
خیلی خیلی شاد بودی و بازی میکردی
فقط ده دقیقه از ساعت 4 تا 4:10 عصر خوابیدی
و همین باعث شد تا شب وقتی رسیدیم سمنان، آروم و راحت، از ساعت یازده شب تا یازده صبح فرداش، تخته گاز خواب بودی.
هیچ چیزی به اندازه ی تحرک و شادی تو منو خوش حال نمیکنه.
و همین مسئله باعث میشه که از مهمونیهایی که بچّه های هم سن و سال تو توش هستند استقبال کنم، مخصوصاً بچّه هایی که قلباً دوستت دارن و تو هم دوستشون داری و رابطه ات باهاشون خوبه بویژه: دخترخاله فاطمه ات، علی اصغر (پسر خانم حافظی)
و در درجه ی بعد بچّه های عمّه ات هادی و نرجس و محمد صادق



سومین سیزده به در
