غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

خداحافظ عمــــو رضــــا

همونطور که قبلا هم گفته بودم ، بابایی یه دونه عمو داشت. عمو رضا چند وقت پیش عمو رضا به رحمت خدا رفت. عروج بزرگترها از جمع هامون، خیلی ناراحت کننده است، من معتقدم دعاشون، نفسشون، حضورشون نعمت و برکت فامیله. این هم زمستان نود و سه، غزل در کنار عمورضا عمو رضا خیلی مهربون بود. غزل رو دیده بود و متاسفانه سحر رو ندید. هر وقت می رفتیم خونشون کلی به غزل ابراز علاقه می کرد. بچه هارو خیلی دوست داشت. روز تشییع جنازه ی عمورضا، زن دایی نجمه پیش شما دوتا خواهرا بود و من رفتم وادی السلام. این عکس رو زن دایی نجمه از شما گرفته:   ...
28 آذر 1394

اواخــــر ماه صفر

سحر کوچولوی عزیزم و غزل عزیزم امسال ، دهه ی آخر صفر خونه ی عزیز و باباجی بودیم. از اونجاییکه خاله زهرا و فاطمه جون و زن دایی نجمه خونه ی عزیز بودن، ما هم اونجا بودیم تا شما دخترخاله ها باهم باشید. بابایی و باباجی هم دوتایی رفته بودند مشهد. توی کوچه ی عزیزشون هشت تا قابلمه حلیم برای امام رضا(ع) پختن. شله زرد برای امام رضا(ع) و امام حسن (ع) درست میکردن و ... ما هم سعی می کردیم توی هم زدن ها شرکت کنیم. عکسارو زن دایی نجمه با حوصله از شما گرفته: و آخرین عکس به اتفاق خاله زهرای حافظی، امامزاده یحیی ...
28 آذر 1394

دوره فامیلی

اینبار  دوره فامیلی خونه ی دخترعمو سمیرا ( تازه عروس خانم) ذوق شما کوچولوها موقع بازی کردن و عکس گرفتن ذوق شما موقع پهن شدن سفره ذوق شما موقع خاله بازی کردن ...
9 آذر 1394

دوره دوستانه

اینبار دوره دوستانه خونه ی خاله سمیه به مناسبت تبریک تولد پسرش امیر علی بود این عکس امیر علی که دو هفته از سحر جون کوچیکتره و این هم عکس بقیه ی کوچولوهای اون مهمونی ...
9 آذر 1394

خوردنی ها

سحــــرم، غروب جمعه به نیت اموات شیربرنج پختم یه ظرف خونه عزیز بردیم تا هر کی اومد اونجا ، ازش بخوره، عموعلی اونجا بود، یه کمی که بهت تعارف کرد، بدت نیومد و با اشتها یه کوچولو شیربرنج خوردی و من از خوردنت لذت میبردم وقتی این عکسو ازتون گرفتم، یهو غزل خودشو رسوند و گفت من من من ... الهی قربونش برم اینم عکس سه تایی غزل بخاطر اینکه پروانه ی روی تی شرتش دیده بشه، توی سرمای آذر، بلوز روییشو با کمک بابایی در آورده ...
9 آذر 1394

کــــــدوی قل قلی زن

غزل نازنینم سحر عزیزم یه روز، بابایی یه کدو حلوایی گرفت تا باهاش «کدوپلو» درست کنم. به پیشنهاد خیلی خلّاقانه ی دوستم « مامان دانیال » کدو رو به همراه یه بسته ماژیک شش رنگ به غزل دادم تا روش نقّاشی بکشه شاید این کار خیلی دستاتو کثیف کرد امّا تا ساعت ها سرگرم  بودی و لذّت میبردی منم اینقدر از این صحنه لذّت بردم که تا ده روز دست به اون کدوی خط خطی نزدم تا آثار تو از روش پاک نشه تا بالاخره وقتی کدو رو درست کردم هر دوتاتون با اشتها خوردین حتّی سحر کوچولو یه کمی از کدو را     مز مزه کرد ...
9 آذر 1394

سحر و غزل+ مهدیه محدثه (خواهران گلاب)

آخر هفته مهدیه و محدّثه مهمون ما بودن چون پدر و مادرشون نبودن غزل و سحر  باهاشون خیلی رابطه خوبی دارن مهدیه و محدّثه با هردوتاتون بازی میکنن وقتی اونا میان پیش ما، حجم کارای من کمتر میشه ، پون دائم در حال سرگرم کردن شمان و من با خیال راحت به کارهام میرسم حتی توی کارهای خونه هم کمکم میکنن غزل و مهدیه میوه میشورن غزل و محدّثه سفره رو آماره میکنن و عکسهایی که خود مهدیه و محدثه موقع بازی، از سحر میگرفتن: ...
9 آذر 1394

سحر و غزل

این روزها شما دوتا خواهرای گل، هر کدوم به نحوی سرتون گرمه سحر غلت میزنه، دستاشو میخوره غزل نقاشی میکشه، تلویزیون نگاه میکنه و خلاصه روزاتون رو سپری میکنید غزل جون، در حرکات سحر خیلی خیلی کمک میکنه کمک به نشستن کمک به غلت زدن تکون دادن جغجغه برای سحر شعر خوندن برای سحر به زور بیسکوییت دادن به سحر و ... سحر جون اینجا تلاش میکنه و غلت میزنه غزل بعد از ریخت و پاش، محـــــو تلویزیون سحر هم محو خوردن دندون گیرش   ...
9 آذر 1394

گوشواره های سحر

سحر عزیزم یک هفته بعد از سوراخ کردن گوشت شدیدا درد داشتی + التهاب و عفونت من شبها نمی خوابیدم و نگرانت بودم بعد از ده روز بردمت دکتر، دکتر تشخیص داد که به گوشواره ی بدلی مخصوص سوراخ کردن گوشت حساسیت داری و گفت سریع طلا رو برات بزارم خیلی با عجله برات یک جفا گوشواره خریدم و البته با فروشنده صحبت کردم که در عرض چند روز عوضش کنم گوشواره ای که حلقه ی درشتی داشته باشه و توی گوشت بچرخه تا التهاب و دردت رفع بشه یعنی این گوشواره ... بعد از دو روز که گوشت خوب شد، سر فرصت من و بابایی رفتیم و گوشواره کوچیک تری اندازه ات باشه برات خریدیم یعنی این:   ...
9 آذر 1394