غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

ایستـــــــادگی

    سحر کوچولو و نازنینم، حدود دو هفته است که چهاردست و پا میری مشکلات و خاطرات چهاردست و پا شدنت یه طرف و مشکلات علاقه ی تو به ایستادن یک طرف تقریبا ده روزیه، مبل ، تخت و ... چیزهای مختلف رو میچسبی و روی پاهات می ایستی، اینقدر پاهات کوچیک و ناتوانه که تعادل نداری و زمین می خوری بسته به زاویه ی زمین خوردنت ، یا درد می کشی یا دوباره با خنده می ایستی دلم برات قنج میره وقتی میخوری زمین و گریه میکنی و این یکی دو روزه حفظ تعادلت خیلی بهتر شده فقط برای نشستن ترس بزرگی تو دلته، ترس از اینکه چجوری و با چه زاویه ای بشینی که نخوری زمین و دردت نیاد. سحـــــر جونم، شاید بیست سال...
9 اسفند 1394

اولین سفر به شمال برای سحر

سحــــــر عزیزم در ایّام 22 بهمن خانواده ی ما به اتفاق عزیز و باباجی و خاله زهرا و فاطمه به مدت پنج روز رفتیم شمال خونه ی خاله منیژه و این اوّلین سفــــر شمال بود که تو میرفتی بخاطر بارندگی و سردی هوا تورو به ساحل نبردیم در مسیر رفت از جاده ی فیروزکوه، یه سر خونه ی عزیزشون رفتیم و از حیاط پر از برفشون عکس انداختیم این غزل جونه این هم بابایی و سحر جون وقتی رسیدیم محمودآباد، اکثرا خونه ی خاله بودیم همونجا به اندازهی کافی برای تو و غزل هیجان و تنوع داشت که سرتون گرم بشه حضور فاطمه جوووون و کمکهاش برای نگهداری شمادوتا حضور مبینا و رومینا خیلی برای شما بچه ها خوب بود و این هم عکسایی که در این مدت از ش...
6 اسفند 1394

مهمونی خونه عمو محمد

سحــــــر عزیزم یک سال پیش وقتی تو و متین تو شکم ماماناتون بودین، خونه ی عمو محمد دعوت بودیم و امسال با حضور سه تا کوچولوی نازنین: غزل، متین و سحـــــــر کوچولوم ایشالله سال دیگه تو و متین به جمع پیتزا خورا اضافه میشید. شام ما پیتزا متری ویژه ی عمومحمد بود و شام تو و متین هم فرنی خوشمزه  ای که زن عمو حمیده درست کرده بود. اینم تصاویر شب مهمونی: غـــــزل و عمومحمد (غزل از دیدن پیتزا خیلی خوشحاله) سحر کوچولو سینه خیز به طرف اردک خانم سحرکوچولو و زن عمو سمیرا با آینه صحبت میکنن سحر کوچولو با کلاه قشنگ بغل بابایی تیپ متین کوچولو در اون شب ...
10 بهمن 1394

هفت ماهه ی شیرینـــم

سحـــــــر کوچولوی شیرینم با پایان هفت ماهگیت و ورودت به هشت ماهگی روز به روز شیرین تر  میشی کارات برامون جذّابه و دلمون برای شیرین کاریهات قنج میره حالا دیگه روی زمین سینه خیز میری وقتی به چیزی علاقه داشته باشی، با سینه خیز رفتن تقلّا میکنی بهش برسی علاقه و وابستگی عجیبی به باباجی و عزیز مامانی پیدا کردی و با دیدن عزیز جیغ و داد می کنی(شاید بخاطر اینه که اوقات زیادی رو باهاشون می گذرونیم)   ***     ***     ***     ***     ***     ***     ***     *** ...
7 بهمن 1394

سومین جشن برای تولدت

غزل عزیزم یکبار در شب یلدار بدنیا اومدی و توی این سه سال، هر بار ، چندتا جشن تولد داشتی امسال هم همین طور اوّلیش خونه ی باباحاجی و عزیز دومین جشن تولد با حضور خانم حافظیشون و با حضور مهرسا و مامانش و زن دایی خدیجه و مهدیه و محدّثه که خیلی شما کوچولوها رقصیدین و سومین جشن تولد دیشب خونه ی آقاجون و عزیز با حضور همه از جمله آقاجون و عزیز+ عمه فاطمه و همسرش و هادی و نرجس و محمدصادق+ عمو علی و زن عمو سمیرا+ عمومحمد و زن عمو حمیده و متین+ بابایی و من و سحر بعد از یک شام مفصّل جشن تولّدت شروع شد عمو محمد و زن عمو سمیرا ازت عکس و فیلم میگرفتن خوشحالی توی تمام رفتارات مشخّص بود، صدای جیغ ها و خوش حالیت فضای خونه ی آ...
29 دی 1394

آش دندونی سحـــــرکوچولو

سحــــــــر عزیزم به مناسبت در اومدن اوّلین دندونت و نشانه هایی از دندون دومت عزیز و باباجی برات آش دندونی درست کردند. عزیز آش دندونی تورو توأم با آش پشت پای سربازی دایی عبّاس پخت و دایی عبّاس و زن دایی نجمه همه رو توزیع کردند. من هم شب قبلش برای دندونی هات یه عکس طراحی کردم و خاله رقیه و خاله زهرا روی ظرف های دندونیت چسبوندن عزیز برای دندونیت خیلی وقت گذاشته بود، حبوبات و گندم رو بیست و چهارساعت خیس داده بود و دائم آبشو عوض میکرد، همه از مزه ی دندونیت تعریف میکردن ...
20 دی 1394

اوّلین دندون

سحــــــر کوچولوی نازنینم در روزهای نخست هفت ماهگی، بعد از مدّت ها بی خوابی، بی تابی، بیقراری و ... بالأخره اوّلین دندونت در اومد. هنوز هم بیقراریهات ادامه داره که شاید بخاطر بقیّه ی دندونات باشه. پنجم دی ماه خونه ی عزیز و آقاجون بودیم، بعد از شام کمی آب جوشیده برات خنک کردم که بابایی بهت بده، یهو بابایی صدام کرد و گفت صدای خوردن دندونات به لبه ی استکانو شنیده. تق تق تق ... چه صدای قشنگی... جزء بهترین صداهایی هست که شنیدم مبارکت باشه عزیزم هنوز موفق نشدم عکسی با دندون ازت بگیرم عزیزم
18 دی 1394

اوّلین کتاب مورد علاقه ات

سحـــــــر کوچولوی نازنینم این روزا نسبت به کتاب داستان ها علاقه نشون میدی و عکسارو خیلی قشنگ نگاه میکنی اوّلین کتاب مورد علاقه ی تو اسمش هست « دختر ماه پیشونی» هزار تومان شاید بیست سال دیگه بابت مبلغ کتاب کلّی بخندی و تعجّب کنی ...
11 دی 1394

اوّلین کوتاهی مو

سحــــــر جونی همچنان موهات در حال ریختن و موهای اصلیت در حال در اومدنه موهای جلوی پیشونیت بزرگ شده بود و جلوی چشمای نازت می افتاد خاله رقیه برای اوّلین بار موهای جلوتو خیلی قشنگ برات کوتاه کرد ...
11 دی 1394