غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

مرواریدهای طاقت فرسا

عزیزکم بعد از یک ماه بیقراری، گریه، لجبازی و ... دوّمین دندونت در اواخر آبان ماه دراومد با دراومدن دندونات خوشحال میشم اما وقتی می بینم با هر دندون اینقدر زجر می کشی و اذیت می شی برات خیلی ناراحتم کاش میشد من دردو تحمل می کردم و تو راحت دندون در میآوردی هنوزم که هنوزه کم طاقت و بیقراری، شاید قراره به زودی دندون سوم دربیاد دندان های عــــزیـــــز غزل کوچولو، لطفا و خواهشاً راحت دربیایید، غزل کوچولو تحمّل فشار شمارو نداره ...
8 آذر 1392

دوست جدید و کوچولوی غزل

امشب شام، خونه ی عزیز و باباجون بودیم. همه ی فامیل های باباجون دعوت بودند. مهدیه و محدّثه(دختردایی های مامان غزل) هم بودند محمّدسجّادکوچولو(بچّه ی دخترعموی مامان غزل)، خیلی ناناز و کوچولو بود، منو یاد کوچیکی های تو انداخت محمّدسجّادفقط دو ماهه است. غزل و محمّدسجّاد دوستانه محمّدسجّاد پستونک خوران و و غزل در حال شادی کردن برای لشکر پشت دوربین لباس ملوان زبل خیلی بهت میاد کوچولو ...
7 آذر 1392

مهمونی مهرسا کوچولو

غزلم، امروز عصر خونه ی دوست من، خاله سمیرا دعوت بودیم این مهمونی که توأم با زیارت عاشورا بود به مناسبت تولّد دخمل شیرینش مهرسا کوچولو بود من اصلا یادم نبود که دعوتیم، عصری خواب موندیم و یه کوچولو دیر رسیدیم، واسه همین فرصت نبود از دیانا کوچولو و امیرحسین عکس بگیرم. اما تو با کوثرنانازی و مهرسا کوچولو عکس انداختی به ترتیب از راست به چپ: غزلم، کوثر، مهرسا   ...
17 آبان 1392

یا علی اصغر(ع)/ یا رقیه(س)

سلام بر لب های تشنه ی شش ماهه کربلا سلام بر سه ساله ی کربلا من به میدان شهادت قرص ماه آورده‌ام شیرخـواره کودکی از خیمه‌گاه آورده‌ام طفـل عطشانم ز دریــا دلربـائی می‌کند دست‌های بسته‌اش مشکل گشائی می‌کند امروز صبح به اتّفاق زن عمو حمیده به مراسم شیرخوارگان حسینی رفیتیم وقتی این همه بچّه رو دیدم خیلی دلم شکست یه یاد کربلا، رباب، علی اصغر(ع)، حضرت رقیّه(س) افتادم یاد دوران بیماری تو و بستری شدنت افتادم، یاد کودکان بیمار افتادم، یاد مادران داغ فرزند دیده افتادم، یاد خانم هایی که آرزوی مادر شدن دارند افتادم و یاد ... برای همشون دعا کردیم غزل در مراسم شیرخوارگان حسین...
17 آبان 1392

دندونی

غزل عزیزم، ( سه شنبه چهاردهم آبان) عزیز برات آش دندونی پخت. یه قابلمه ی خیلی بزرگ همه فامیل و حتّی همکارامون، و شاگردای من هم از آش دندونی تو خوردن و همه برات آرزوی سلامتی و جوانه زدن تک تک دندوناتو کردن از همشون ممنونیم از عزیز و باباجون که زحمت تهیه دندونی رو کشیدن هم خیلی ممنونیم این هم یه عکس از دندونی تو و شاگردام در روز سوم محرم  از همه ی کسانی که هدیه نقدی و کادو برات خریدن هم ممنونیم، ایشاالله لطف همه رو جبران کنیم هدایای نقدی از عمه بنی، خانم حافظی، خانم نوری و... کادوهای قشنگی که عکسشو به یادگار برات می زارم   ...
16 آبان 1392

مهمونی ثمیــــــن کوچولو

دخملم امروز عصر رفته بودیم خونه ی دوست و همکار من خاله فریده، تا تولّد دخمل کوچولوش ثمین کوچولو رو بهش تبریک بگیم. اونجا تو خواهر بزرگ ثمین غزل رو هم دیدی که البته قبلا باهاش آشنا شده بودی یه دوست ناز و مامانی دیگه هم پیدا کردی به نام طهورا طهورا دخمل خوب، مهربون، فوق العاده اجتماعی و نازیه ( مثل مامانش) امیدوارم وقتی بزرگ شدید دوستای خوبی برای هم باشید اینم طهورا و دوتا غزل ها این هم نی نی نانازمون ثمین کوچولو ...
11 آبان 1392