غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

عمــــوی عمــــــــو

چند شب پیش رفته بودیم به دیدن عموی عموت(عموی بابات) یعنی عمو رضا عمو رضا، تقریبا بیست و یک سال از آقاجون بزرگتره( تقریبا متولد 1307) بر خلافِ سنّش، خیلی بچّه هارو دوست داره تورو دید، خیلی ذوق کرد، بوسیدت و به زبون سمنانی یه چیزایی میگفت عمو رضا بس که بچّه هارو دوست داره، میگه تو شبیه بابایی و خانواده ی پدریت هستی (راست میگه؟؟ !!) خونه ی عمو رضاشون، خیلی قدیمی و قشنگ بود. سقف های هلالی و گرد ، اتاق های تو در تو و البتّه خیلی با صفا عمو رضا روی تخت بود، تو با عمو علی رفتید بالای تخت تا ازتون عکس بگیرم عمو محمّد هم کنارتو روی زمین نشسته بود و از در آوردن جیغ تو لذّت می برد مثلاً یقه ی لباستو از پشت عقب میداد، گردنتو ب...
11 آذر 1393

صــــدقـــه

یکی از علایق تو ، موقع بیرون رفتن از خونه انداختنِ صدقه است. این کار رو از بابایی یاد گرفتی و خیلی هم دوست داری. بخاطر همین، چند وقت پیش به عمو علی گفتیم برامون از بانک، دو بسته سکّه های نو و تمیز بیاره، که وقتی تو بهشون دست میزنی ، میکروب نداشته باشن و تمیز باشن. تمام سکه هارو توی یه کمد که دست تو بهش برسه گذاشتیم. حالا، هر وقت از خونه بیرون میریم، داد میزنی: پـــول، پـــول، .... بعد خودت میری، چنتایی برمیداری و می اندازی توی صندوق. اصرار میکنی که حتماً هم خودت، بدون کمک بندازی. قربونت برم که روی پنجه هات میایستی تا قدّت به صندوق برسه. ...
10 آذر 1393

سکوت تو = خرابکاری

خوب به این تصویر نگاه کن دخترم توی کابینتها، تخت و کمد های ام دی اف ، وقتی می خوان اثر یه پیچ نمونه و نمای بدی نداشته باشه، با یه برچسب گرد کوچیک اندازه ی پیچ و هم رنگ تخت، اونو می پوشونن تا نمای خوبی داشته باشه. یه روز که بعد از مدرسه، باهم اومدیم خونه، وقتی داشتم به کارام مثل ( شستن دست ها، وضو ، گرم کردن ناهار و ... ) می رسیدم ، در کمال ناباوری دیدم که صدایی از تو نمیاد. هر وقت صدات نمیاد، معمولاً در حال گل کاشتن یا تخریب چیزی هستی. دویدم تو اتاق دیدم تمام برچسب های گرد روی پیچ های تختمونو کندی و خیلی هم از این کار لذّت میبری من که غصه ام گرفته بود و خنده بهت چیزی نگفتم، تا لااقل به کارای خودم برسم اما رف...
10 آذر 1393

تولّد زن عمو حمیده

زن عمو حمیده چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… و روز تنفس موجودی کوچک در درونت روز تو! روزی که تو آغاز شدی! تولدت مبارک ممنون که میخوای برام همبازی بیاری جشن تولّد به نام زن عمو و به کام تو: ...
22 آبان 1393

برکت شیــــر هیئتی

غزلکم همونطوری که قبلاً نوشته بودم، تو علاقه و تمایلی به خوردن شیر گاو نداشتی بجای شیر، شربت زعفرون و آب میوه و ... میخوردی امّا شیر نه به پیشنهاد خاله فاطمه( مامان ایلیا) برات شیر پاستوریزه پاکتی ( شیرعسل) گرفتیم. کم و بیش می خوردی امّـــــــا درست هفته ی گذشته بود که: من و تو و بابایی، شبهای دهه ی اوّل محرم رو به امامزاده یحیی (ع) می رفتیم و در مراسم اونجا شرکت میکردیم. بعد از مراسم وقتی میومدیم بیرون، کنار امامزاده، حسینیه اعظم بود و جلوی در حسینیه، هیئت ها چایی و شیر میدادن. تو وقتی میدیدی که همه مردم، مخصوصاً بچّه ها با ذوق تجمّع میکنن و همه شیر نذری می خورن، به بابایی اصرار میکردی که برای تو هم بگیره بعد، یه ...
19 آبان 1393

ذکر یاحسین

غزلــــــم تقریبا دو هفته ی پیش، روزهای اوّل محرّم، وقتی بیمارستان بستری بودی وقتی بهت میگفتم بگو یا حسین، تو در جواب می گفتی : « دوسیـــن » تا چند روز بجای یاحسین میگفتی « دوسین» تقریبا از روز تاسوعا ، دیگه این ذکر رو بهتر تلفظ میکنی حالا در جواب « یاحسین » که بابایی برات می خونه، تو میگی « حوسیــن» روز عاشورا ، بابایی شروع کرد به حرف کشیدن از تو بابایی میگفت : یا حسین      غزل جواب میداد : دوسین بابایی: یا ابالفضل                 غزل: عبدل بابایی:...
18 آبان 1393

دومین عاشورایت

غزلم امسال دومین تاسوعا و عاشورای زندگیت بود. روز تاسوعا سرگرم نذری خاله منیژه بودیم و تو با مبینا و رومینا بازی میکردی. و روز عاشورا به روستای اعلا رفتیم. از دیدن هیئت های سینه زنی ذوق می کردی و با دیدن اسب و شتر هیجان زده میشدی. به شتر میگفتی: اُ شتر توی همون روستا ناهار خوردیم و بعد ناهار به سمنان اومدیم. شام غریبان مثل همه شبها به امامزاده یحیی بردیمت. اونجا به همراه بابایی شمع روشن کردی و با بابایی به مراسم شام غریبان رفتی.   ...
14 آبان 1393