ما بر گشتیـــــــــــــم
سلام به دختر خوبم که داره خاطراتشو بعد از دو ماه تاخیر می خونه
و سلام به هواران عزیز غزلم
بالاخره به لطف خدا، ما برگشتیم
بعد از عروسی دایی مهدی، ما به شدت درگیر اسباب کشی شدیم، بعدش هم مشکل گرفتن خط جدید و اینترنت و بیماری سخت غزلم و .... همه و همه دست به دست هم دادند که خاطراتت دوماه به تعویق بیافته
و به همین دلیل خلاصه تر و مختصر تر در قالب عکس این دو ماه رو برات مرور میکنم.
توی شهریورماه ، وقتی توی خونه قدیمی بودیم، دایی عباس به دیدنمون اومده بود
توهم شدیدا عاشق دایی عباس و وسایلش
دایی می زاشت تا به وسایلش(گوشی و لب تابش) دست بزنی
و تو حسابی از موقعیت استفاده می کردی

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



ما بر گشتیـــــــــــــم
