غـــــزلغـــــزل، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
سحــــرسحــــر، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

بهونه های قشنگ ما برای زندگی

بیماری سخت سحـــــر جان

سحر نازنینم، ایام چهاردهم و پانزدهم خرداد ایّام تعطیلات بود. تعطیلات به مناسبت رحلت امام و قیام پانزده خرداد؛ نمیدونم 20 سال دیگه که تو بزرگ شدی، هنوز این ایّام تعطیل هست یا نه !!! بامداد چهاردهم خرداد، تو تب شدیدی کردی. بابایی بهت داروی تب بر داد. موقع ظهـــر،  به امید اینکه تبت ناشی از دندون باشه و کوتاه، عازم فیروزکوه شدیم، چند ساعتی فیروزکوه بودیم که متوجّه شدیم دوباره تب کردی و خیلی بیحالی. هوا تاریک بود امّا من اصرار کردم که برگردیم سمنان تا تورو ببریم دکتر. چون شب بود و سمنان کسی نبود که غزلو نگه داره، غزلو پیش باباجی و عزیز گذاشتیم. من و تو و بابایی به سمت سمنان حرکت کردیم، دلهره و اضطراب داشتم و با نوای زیارت ...
20 خرداد 1395

اوّلین سفر ییلاقی سحر جونم

سحـــر نازنینم دوم خرداد ماه امسال، مثل هر سال به ییلاقات نزدیک فیروزکوه به نام « بایورد» رفتیم که خیلی خوش آب و هوا و قشنگه و این اوّلین سفر ییلاقی تو بود. فضای سرسبز، چشمه ی پر از آب، هوا عالی و مطبوع و ... همه چیز برای تنفس و روحیه عالی بود. جوجه کباب و چای زغالی هم خوشیمونو دو چندان کرد. توی این سفر با عزیز و باباجی و خاله منیژه و دایی مهدی و دایی عباس و زن دایی نجمه و فاطمه جون همـــراه بودیم. غزل خیلی خیلی بازی کرد و تو هم توی بغل زن دایی نجمه خیلی هیجان زده بودی و از طبیعت لذت میبردی. با اشتها در حال خوردن جوجه کباب و نتیجه اش: 24 ساعت دل درد و تهوع این هم غزل جونم با تیپ قشنگش ...
20 خرداد 1395

روزهای مامانی و دختـــــرا

دخترای گلم غزل و سحر نازنینم اکثر روزها از صبح تااااااااااا غروب من و شما باهم توی خونه تنهایم. همیشه سعیم اینه که روز متفاوتی براتون داشته باشم. صبح که بیدار میشم، با سرعت صبحانه رو آماده میکنم و بعد تلویزیونو روشن میکنم و یه برنامه مورد علاقه از شبکه ی کودک یا از برنامه های ضبط شده رو میزارم. بعد کم کم شما وروجکا بیدار میشید. هر کدومتون که زودتر بیدار بشید، میرید آبجیتونو بیدار میکنید. بعد از صبحانه ی سه نفره که سحر سعی بر به هم ریختن سفره داره شما بازیهاتون انجام میدید و منم تند و تند کارهای آشپزخونه و ناهار کارام که تموم میشه میام پیشتون بازیهای شما اغلب با وسایل خاله بازی و آشپزخونه ای خودتونه خسته که میشید...
18 خرداد 1395

راه رفتن سحرم 1

سحر نازنینم در اوایل یازده ماهگی تو با کمک مبل و تکیه گاه های مختلف ایستادی و تاتی تاتی راه رفتی و زمین خوردی. تو زمین میخوردی و گریه میکردی و من قلبم از ترس می ایستاد. تو دو قدم راه می رفتی و من دو متر می پریدم هوا و هورا میکشیدم. تو می افتادی و فشار من ... تو قدمهایت را محکم تر کردی و من قلبم را ... و بالاخره با کمک ها ی زیاد آبجی غزل موقع راه رفتن و گرفتن دستت، در پایان یازده ماهگی تو روان و خوب راه میری. و من برات یه صندل جغ جفه ای خریدم تا ذوق کنی که البته از صداش میترسیدی. راه رفتنی شیرین و بسیار دلچسب برای مامان و بابا عزیزم راه رفتنت مبارک. ...
14 خرداد 1395

راه رفتن سحرم

نازنین سحــــــــــــرم وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا راههایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند . دویدن بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر . و پرواز را یاد بگیر  نه برای اینکه از زمین جدا باشی برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی ... ...
14 خرداد 1395

شیطنت های سحـــر و غزل

سحر جونم، دیگه راحت میری روی مبل شیطونی میکنی از هر دریچه ای داخل میری غزل جون با تیپ های دلخواهش وقتی غزل جون شیشه ی آبجی رو میخوره غزل و آبجیش با پوشش های دلخواه خودشون غزل و سحر موقع دیدن زی زی گولو لقمه ی صبحانه رو دادم دستتون تا راحت برنامه ی مورد علاقه تونو ببینید و صبحانه بخورید دیگه سحر جون خودش از روی شیب سرسره میره بالا، بعد یه پهلو میشه و سر میخوره وروجک شیطون مامان انگشتر غزل جون که فاطمه جونم براش خریده وقتی دایی مهدی پیغام میزاره، جفتتون میرید جلوی گوشی و هاج و واج و خوشحال و ذوق زده، بارها و بارها پیغام رو میزارید و گوش میکنید. و من هم کمی به کارهام میر...
13 خرداد 1395